با رنگی که نامی برايش نيست، با رقصی که چشم را می‌فريبد و با "خش‌خش بی خا و شين"، ساقه‌های گندم افق را هاشور می‌زنند. همانند حرکت يک مار بر شن‌های تفتيده‌ی بيابان، مسير حرکت ساقه‌ها غيرقابل رديابی است، يا شايد همانند بزکش‌های عجيب رسول خادم که خادارتسف را بی‌چاره مقهور می‌کرد، يا همانند مارادونا و ليونل مسی... يا مانند آواهای غيرقابل رديابی (برای من غيرحرفه‌ای) موسيقی موتسارت...

در صحنه‌ای از فيلم اخير ريدلی اسکات، پارامتئوس، ناخدای سفينه‌ای که به‌دنبال موجودات هوشمند در سياره‌ای ديگر می‌گردد، با ديدن خط راستی بر خاک سياره دستور فرود می‌دهد: "فرود بيا، خدا هيچ خط راستی در طبيعت نيافريده!" و به‌راستی که هيچ خط راستی در طبيعت يافت نمی‌شود؛ گويا که نقاش طبيعت هندسه نمی‌داند!

به نظر می‌رسد هر چه پديده‌ای از حالت خطی فاصله بگيرد، برای انسان‌ها جذاب‌تر است: مثلاً يک فيلم سينمايی که مسير و پايان آن به آسانی قابل پيش‌بينی نيست را با يک فيلم باليوودی مقايسه کنيم، يا يک نقاشی که آجرهای آن با خط‌کش رسم شده باشد را با يک مينياتور مقايسه کنيم؛ يا نه، تصور کنيم چطور می‌شود اگر "کمند زلف" در يک مينياتور با خط‌کش کشيده شود. اگرچه غيرخطی بودن معمولاً سبب می‌شود جذابيت افزايش يابد، ولی برای علم يک دشواری به‌شمار می‌رود و يک علم‌پيشه، در حد توان از آن دوری می‌گزيند.

به ياد دارم که در کتاب‌های درسی قديم شيوه‌ی ابتدايی محاسبه‌ی محيط دايره را اين‌گونه شرح داده بود که با نصب ميخ در نقاط مختلف يک دايره و گذراندن يک نخ از اين ميخ‌ها (نقاط روی محيط) می‌توان به‌صورت تقريبی محيط را به‌دست آورد. شايد به نظر ما، اين شيوه‌ی محاسبه خيلی تقريبی و ابتدايی باشد، ولی اگر سخن از حساب ديفرانسيل و انتگرال به ميان بيايد، با اعتماد بسيار زياد و ارادتمندانه نتايج را خواهيم پذيرفت، در صورتی که همه‌ی هنر نيوتن نيز در اين بود که توانست از همين تقريب استفاده کند: يعنی يک تابع غيرخطی را به‌صورت مجموعه‌ای از تابع‌های خطی در نظر گرفت؛ گويا که نابغه‌ها هم تنها زبان حساب دو دوتا چهارتا را خوب می‌فهمند.

امروزه، با وجود رايانه‌ها، ميزان استفاده از روابط غيرخطی افزايش يافته است. برای نمونه، دماسنج‌هايی را می‌توان ديد که برپايه‌ی ويژگی‌هايی کار می‌کنند که با دما رابطه‌ی غيرخطی دارد. ولی با همه‌ی اين‌ها، هنوز هم روابط خطی مطلوب‌ترين رابطه‌ها به‌شمار می‌روند. شايد دليل اين مطلوب بودن را بتوان به ذهن بشر نسبت داد که تناسب‌های خطی را بهتر و آسان‌تر درک می‌کند. و شايد بتوان تعارض گاه‌به‌گاهی که بين هنرمندان و علم‌پيشگان وجود دارد را بتوان به درک متفاوت (خطی و غيرخطی) آن‌ها از پديده‌ها نسبت داد. به نظر می‌رسد راهی که هنر برای بيان يک پديده‌ی غيرخطی برمی‌گزيند، خود يک روش غيرخطی است و همين عامل سبب می‌شود درک هاي يکسانی از يک اثر هنری وجود نداشته باشد و حتی يک هنرمند در زمان‌های مختلف، تفسيرهای متفاوتی از اثر خود داشته باشد. در حالی‌که روش بيان علم معمولاً خطی است و به همين دليل تنها يک تفسير درست از هر اثر علمی وجود دارد و اين برای همه‌ی انسان‌ها و همه‌ی زمان‌ها صادق است. به گمان من، هر دو بيان زيبا هستند!