درخت و پرنده و صخره و آبشار
من عاشق استثناهای شيمی شدم. سال اول دبيرستان بودم که به نظرم میرسيد از شيمی خوشم میآيد. ولی سال دوم ديگر شک نداشتم که شيمی را ادامه خواهم داد (ياد دبير شيمیمان، آقای زارع بهخير: فوقالعاده بود!). از بالا به پايين و از راست به چپ شعاع اتمی زياد میشود... ولی به ناگاه در بين راه سروکلهی يک استثنا پيدا میشد... شعر بود! من عاشق همين استثناها بودم. به نظرم میرسيد که اين استثناها خوشبختترين موجودات عالم هستند. تکستارههايی که در اين ميانه خودنمايی میکنند. انگار ديگران همه پروانههايی بودند که گرد اين شمعها میچرخيدند.
گذشت و گذشت و ديدم که هر چه میگردم کمتر و کمتر از تکستارههای استثناييام نشانی میيابم! ديگر آن قاعدههايی که در دبيرستان همانند شعر بودند، بيشتر مانند حرفهاي سطحی بود که پدر و مادرها در پاسخ به پرسشهای عميق و معمولاً بیپاسخ بچههای خردسالشان میگفتند. قاعدهای در کار نبود! ولی در عوض سروکلهی قانونهايی پيدا شده بود که هر چه میگشتی احتمال يافتن مثال نقضی برای آنها کمتر بود. قوانين جهانشمولی که همواره (البته به قول انيشتين، در چارچوب صدق مفاهيم اصلیاش) درستاند و همهی استثناها را در دل خود جای میدهند. همهی استثناهايی که من شاعرانه میپنداشتم، در دل شعر بزرگتری بهنام علم رنگ باخته بودند: قانونهای علمی استثناپذير نيستند و اين آنچنان زيباست که يأسانگيز مینمايد!
برای علم کداميک با ارزشتر، خاصتر، دوستداشتنیتر، مهمتر، بهتر (يا هر صفتی تفضيلی ديگری!) است؟ درخت يا پرندهای که بر شاخهی آن مینشيند؟ پرنده يا آوازی که از گلويش برمیخيزد؟ آواز يا گوشی که آنرا میشنود؟ گوش يا هوشی که مدهوش میشود؟ صخره يا آبشاری که از آن آويزان میشود...؟ علم میگويد هيچکدام! میگويد همه بايد از آنچه من میگويم پيروی کنند (من نمیدانم ابتدا قوانين فيزيکی بوده و انفجار بزرگ رخ داده يا قوانين فيزيکی پس از انفجار بزرگ پديد آمدهاند؛ شايد برای شما پاسخاش بديهی باشد ولی واقعاً من نمیدانم و به نظرم هيچ کس ديگر هم نمیداند!). قوانين فيزيکی برای هيچ موردی که در طبيعت موجود است، استثنا قايل نمیشود. در حقيقت اينگونه است که قوانين تنها تا جايی معتبرند که استثنايی پيدا نشده است؛ استثنا که پيدا شد، بايد قانون قديمی با قانون جامعتری جايگزين شود. يکی از اهداف علم همين است که هر چه را که میشناسد دستهبندی کند و در کوتاهترين شکل ممکن آنرا (و رفتارش را) توضيح دهد... قانون طبيعت، هر چه در طبيعت وجود دارد را به يک چشم میبيند، چونان مادری که همهی فرزندانش را به يک اندازه دوست دارد: درست به يک اندازه!
پینوشت: انسان زاده شدن تجسد وظيفه بود!
تلاشم بر اين است که اول و وسط هر ماه وبلاگ را به روز کنم. از موضوع يا مطلب های مرتبط همه دوستان، برای بحث یا نشر، استقبال می کنم.