یلدای تاريک خرد

در گوشه‌ای خزيده‌ايم يا فراهم آمده‌ايم تا آخرين لحظه‌ها را با هم سپری کنيم. تنها اندکی بعد، "نبيرو" بر ما خواهد تاخت و چرت مهر، در ميانه‌ی درازترين گفت‌وگوي عاشقانه‌اش با ماه،  ابدی خواهد شد. اينک، پايان تاريخ است....

شايعه را من هم شنيديم. به‌جای آن‌که نگران شوم، افسوس خوردم که چرا نبايد اين‌گونه باشد و من آن‌قدر خوشبخت نيستم که آخرين فرد بشر باشم که صحنه را ترک می‌گويد! واکنش به خبر پايان تاريخ تا همين چند ساعت آينده گوناگون بود. طبق نظرسنجی‌ها، حدود چهارده‌ درصد مردم اروپا (اگر اشتباه نکنم انگليس بود که البته به خرافی بودن شهر‌ه‌اند) اين خبر را باور کرده‌اند. واکنش‌های جهانی به اين خبر هم نشان می‌دهد که در کل جهان کم‌وبيش، درصد نه‌چندان کوچکی از جهانيان باور دارند که تنها تا ساعاتی ديگر طومار زندگی‌شان درهم خواهد پيچيد. در شکل زير، بخش قرمز رنگ درصد اين افراد (دقيقاً ده درصد مساحت کل) را نشان می‌دهد. اختيار با شماست که نسبت مساحت بخش قرمزرنگ به مساحت کل را کم يا زياد تعبير کنيد، ولی: اگر اين درصد زياد باشد که جامعه‌ی بشری در وضعيت اسفناکی به‌سر می‌برد و اگر کم باشد، بايد خيلی مراقب باشيم که يکی از اين تعداد اندک (؟) نباشيم!

توضيح شکل: توزيع سرعت مولکول های نيتروژن در دمای محيط. بخش قرمزرنگ، دهک با کمترين سرعت و بخش آبی رنگ دهک با بيشترين سرعت را نشان می دهد.

به دلايل گوناگونی ممکن است يک نفر در اين دسته (ی کوچک يا بزرگ) قرار بگيرند که تا آن‌جا که تصور من اجازه می‌دهد، به آن‌ها اشاره می‌کنم. نخستين دليل، جهل مفرط است. ناآگاهی برای انسان همانند طوفان برای يک قايق کوچک است: هر موجی، هرچند کوچک، قايق را به سويی خواهد برد. وابسته بودن به عقيده‌ای خاص، يا به‌عبارت ديگر، تعصب نيز می‌تواند انسان را به اين ورطه بيفکند.

ولی چيزی که بيشتر از همه جای نگرانی است، کسانی هستند که با علم سروکار دارند و بازهم در اين دسته قرار می‌گيرند. خطرناک‌تر از همه اين دسته هستند و بيشترين تأثير منفی را نيز همين دسته بر ديگران می‌گذارند. اين دسته خطرناکند! جهل اين دسته وحشتناک است! و حشتناک‌تر از آن، اين است که هرکدام از ما در يک‌قدمی اين خطر هستيم، چرا که به آسانی ممکن است خود يکی از افراد اين دسته باشيم يا چه بسا در نشست ‌و برخاست با يکی از آن‌ها باشيم! اين عده، از يک‌سو، به هر نحوی، به علم‌ مشغول‌اند ولی از سوی ديگر، به ناتوانی علم ايمان دارند. معمولاً از احتمالاتی در آينده سخن می‌گويند که "ممکن است" به واقعيت بپيوندند. معمولاً "نشانه"گرا هستند، يعنی دنبال پی‌گيری نشانه‌ها و رمزگشايی آن‌ها هستند. چيزی که در اين نشانه‌ها مهم است، خصوصی بودن آن‌هاست. اين نشانه‌ها را همه دريافت نمی‌کنند و يا در همه‌ی زمان‌ها قابل دريافت نيستند. بسياری از اين افراد، پای خدا را هم به ميان می‌کشند! از اين‌ دسته بترسيم! اين‌ دسته‌ی به‌ظاهر علمی، دشمن علم هستند.

پی‌نوشت:

منحنی، توزيع ماکسول-بولتزمن برای سرعت مولکول‌های نيتروژن در دمای محيط است. بخش قرمزرنگ، درصد مولکول‌های کم‌سرعت (کمتر از 229 متر بر ثانيه) و بخش آبی‌رنگ مولکول‌هايی را نشان می‌دهد کله‌شان بوی قورمه‌سبزی می‌دهد (ده درصد از مولکول‌ها که سرعتشان بيشتر از 745 متر بر ثانيه است).

اين مطلب را باز بپنداريد؛ ممکن است توضيحاتی به آن اضافه شود. ترسيدم دنيا به پايان برسد و من به آخرين قولم وفا نکرده باشم!

يلدايتان مبارک و هندوانه‌تان قرمز! 

صدا، تنها صداست که می‌ماند!

خودش بود. دستش را رو می‌کردم. هميشه از سوراخ کليد به من نگاه می‌کرد و من او را نمی‌ديدم. حالا راهی پيدا کرده بودم که صدای جبرئيل را بشنوم و دست خدا را رو کنم. چه خيالی...!

دانش‌آموز اواخر دوران دبستان يا شايد هم اوايل راهنمايي بودم که مطلبی را در مجله‌ی اطلاعات هفتگی خواندم. دانشمندان (راستش الآن نمی‌دانم آن‌روزها درست فهميده بودم يا نه، ولی تا جايی که يادم می‌آيد اين‌طور بود:) توانسته بودند صدای کوزه‌گران مصر باستان را بازسازی کنند. حکايت از اين قرار بود که کوزه‌گرها در هنگام کار آواز می‌خوانند که اين آوازخوانی سبب ارتعاش اندکی در دستان آن‌ها می‌شود و اثر اين ارتعاش در گل نرم زير دستانشان بر جای می‌ماند. اين ارتعاش‌ها همانند نت‌هايی است که می‌توان آن‌ها را بازيابی کرد... فکری به ذهنم رسيد: شايد بتوان صدای جبرئيل را از سنگ‌های غار حرا بيرون کشيد! و صداهای بسيار ديگری که دريافت ما از تاريخ را دگرگون خواهد ساخت.

امروزه نرم‌افزارهای بسياری وجود دارند که با آن‌ها می‌توان بسياری از اطلاعات پاک شده از روی حافظه‌ی رايانه را بازيابی کرد. آيا ممکن است بتوان اطلاعاتی از گذشته را از اعماق طبيعت نيز بيرون کشيد؟ مثلاً صداهايی که از حنجره‌ی انسان‌ها نخستين بيرون آمده است؟ يا اطلاعاتی که در حافظه‌ی انسان‌ها نخستين وجود داشته را؟ به گمانم بايد پرسش را يک مرحله به عقب‌تر برد و پرسش بنيادی‌تری پرسيد: آيا طبيعت حافظه دارد؟

طبيعت، بسياری از اطلاعات گذشته را در دل خود نگه داشته است. مثلاً اگر دی-ان-آ ی يک ماموت يخ‌زده در يخچال‌های سيبری يا مرد يخی سويسی [؟] يا مرد نمکی زنجانی را بررسی کنيم، اطلاعات فراوانی از گذشته به‌دست خواهيم آورد. ولی اگر بدانيم مادر مرد نمکی زنجانی دقيقاً در کجا مرحوم شده و کاملاً پوسيده و به اجزای معدنی سازنده‌اش تجزيه شده، آيا بازهم امکان آن وجود دارد که بتوان اطلاعاتی از اوضاع و احوال زندگی اين مادر کسب کرد؟ يا نزديک‌تر بيايم، آيا امکان دارد که من بتوانم صدای چند لحظه‌ پيش‌تر خودم را از طبيعت پس بگيرم؟ وظيفه‌ی همه‌ی قانون‌های علمی آن است که بگويند "نه"! و اين‌جا هم قانون دوم ترموديناميک اجازه‌ی برآورده شدن اين آرزو را نمی‌دهد و هم‌چنان ما بايد در پشت دری، تماشايی بمانيم!

صدا ناشی از ارتعاش مولکول‌های هواست. مولکول‌های هوا اساساً بدون هرگونه نظمی در فضا پخش می‌شوند، ولی صدا سبب می‌شود برای لحظاتی اندک نظمی به خود بگيرند و با گذشت اندک زمانی، دوباره به حالت ذاتاً بی‌نظم خود درآيند. اين‌که اين مولکول‌ها چه حالت منظمی را به خود گرفته‌اند، تفاوتی در حالت بی‌نظم آن‌ها ندارد. در حقيقت همه‌ی حالت‌های نسبتاً منظم، به حالت‌های بی‌نظم يکسانی منجر می‌شوند. به همين دليل، گويی با معادله‌ای سروکار داريم که بی‌نهايت جواب دارد! از ديدگاه قانون دوم ترموديناميک، هر فرايندی که در طبيعت رخ می‌دهد، سبب افزايش بی‌نظمی طبيعت می‌شود. بسته به ميزان برگشت‌ناپذيری فرايند، ميزان انتروپی توليد شده بيشتر خواهد بود و "برگشت به حالت نخستين" (لطفاً با عبارت "برگشت‌ناپذير" مقايسه شود!) دشوارتر. به همين دليل است که عملاً در يک رودخانه نمی‌توان بيش از يک‌بار شنا کرد!

پی‌نوشت: 

- هر فرايندی که رخ می‌دهد، برگشت‌ناپذير است.

- روز دانشجو مبارک!