جهان های موازی

بچه که بودم، همیشه فکر می کردم همه در حال گول زدن من هستند. بیشتر از همه نسبت به مادرم این حس را داشتم. بی شک او موجودی بود که از جهانی دیگر آمده بود و مدام در حال نقش بازی کردن برای من بود. خودم هم انگار دست نشانده ی خود دیگری بودم: سایه ای از جهانی دیگر...

دوستی در یادداشت خصوصی خواسته بود که موضوع یکی از بحث ها "جهان های موازی" باشد. این چند روزه کمی در این زمینه مطالعه کردم. ولی بحث را آزاد می گذارم.

بابت تأخیر هم پوزش!

ادبيات

شايد بتوان بزرگ‌ترين دستاورد بشر در طول تاريخ را "زبان" دانست. ايجاد ارتباط متقابل سبب می‌شود افراد تجربيات خود را در اختيار يکديگر قرار دهند و دانش عمومی افراد افزايش يابد. در مرحله‌ی بعد، نگارش اين يافته‌ها سهم عظيمی در پيشرفت بشر داشته است. ولی بی‌شک تا سخنی برای گفتن نباشد، نيازی به هيچ رسم‌الخط و الفبايی نيست. بنابراين، اگر "سخن گفتن" يک دستاورد باشد، بی‌شک از اختراع خط بزرگ‌تر است. با گذشت زمان، ادبيات جنبه‌های گوناگونی به خود گرفته است. مثلاً ادبياتی که يک سياست‌مدار يا ديپلمات به‌کار می‌برد با ادبيات شاعرانه تفاوت دارد. هم‌چنين، ادبياتی که در علم مورد استفاده قرار می‌گيرد، دارای ويژگی‌های خاصی است و برخی از جنبه‌های آن با ادبيات سياسی، ادبيات داستانی و ... تفاوت دارد. مثلاً در يک ادبيات علمی رسمی (که مثلاً در کتاب‌های رسمی يا مجلات علمی استفاده می‌شود) بايد در حد ممکن از بار احساسی واژه‌ها کاست و کلماتی را به‌کار برد که معنای دقيق‌ و مشخصی داشته باشند. هم‌چنين، در مذکر يا مؤنث بودن، جمع و مفرد و يا چندم شخص بودن نيز بايد دقت شود.

ولی چيزی که در اين‌جا مورد بحث من است، نه خود ادبيات، بلکه استفاده‌ی اشخاص از ادبيات است و اينکه آيا می‌توان رابطه‌ای بين دانش افراد و ادبياتی که به‌کار می‌برند برقرار کرد؟ تصور شخصی من اين است که تنها کسی می‌تواند ادعا کند مطلبی را می‌داند که بتواند آن مطلب را به ديگران انتقال دهد. البته اين انتقال ضرورتاً از راه "کلمه" نيست، بلکه اين انتقال می‌تواند به‌صورت يک نقاشی، يک نقشه، يک اختراع و ... باشد. به هر حال آن‌چه ما می‌دانيم، ضرورتاً بايد يک نمود خارجی داشته باشد، وگرنه هيچ دليلی مبنی بر اينکه اين مطلب را ياد گرفته‌ايم وجود ندارد. به تجربه‌ی شخصی دريافته‌ام که افرادی که تسلط بيشتری روی يک موضوع دارند، از مثال‌های متنوع‌تری برای بيان آن موضوع و ساده‌سازی آن استفاده می‌کنند. شايد بتوان به اين گفته‌ی منسوب به انيشتين اشاره کرد که وقتی می‌توان ادعا کرد موضوعی را فرا گرفته‌ايم که بتوانيم آن‌را برای مادربزرگمان و به زبان او توضيح بدهيم. اين گفته‌ی اغراق‌آميز، چه از انيشتين باشد و چه نباشد، گفته‌ی بی‌راهی نيست.

مسأله‌ی بعدی آن است که جايگاه ادبيات در پيشرفت علمی يک جامعه چيست؟ بديهی است که پاسخ به اين پرسش، نيازمند بررسی کارشناسانه‌ی صاحب‌نظرانی است که به نظر می‌رسد هرگز چنين دغدغه‌ای ندارند! اگر نظر غيرکارشناسی مرا بخواهيد، به نظر من اگر ادبيات يک جامعه رو به افول باشد، هرگز نمی‌توان انتظار پيشرفت علمی پايداری را داشت. تأثير ادبيات در سرنوشت جامعه‌ها کاملاً مشخص است. مثلاً انقلاب کارگری روسيه مديون نويسندگان بزرگی است که بستر را برای اين انقلاب فراهم کردند، يا سهم نويسندگان فرانسوی در انقلاب فرانسه و يا همين دوران مشروطه‌ی خودمان و يا ادبيات دهه‌‌های هزارو سيصد و سی و چهل... . راستش را بخواهيد، از ديرباز، چه آن زمان که دانشجو بودم و چه الآن که درس می‌دهم، هميشه به ادبيات طرف مقابلم به اندازه‌ی دانش او اهميت داده‌ام!

پی‌نوشت:

چند دقيقه قبل، پيرو همين نوشته، با همکار صاحب‌نظری صحبت می‌کردم. گفت: منظور من از ادبيات، بيشتر "زبان و ادبيات" است تا خود ادبيات.