کاش...

در مطلب پيشين، به مسيرهای پيچ‌درپيچی اشاره شد که قرار گرفتن در همگی آن‌ها برای سامانه‌ی موردنظر ما ممکن و مجاز است. تعامل اين سامانه با محيط پيرامون خود ممکن است سبب تغيير مسير سامانه و چه بسا ايجاد مسير جديدی شود. از ديدگاه مکانيک کوانتومی نيز برای يک سامانه، با حالت‌های ممکن بی‌شماری روبه‌رو هستيم که البته بسياری از آن‌ها نامحتمل هستند. اگرچه شايد تعداد مسيرهای ممکن برای يک سامانه دقيقاً بی‌نهايت نباشد، ولی قطعاً تعداد اين مسيرها بسيار بيشتر از آن است که در مخيله‌ی او می‌گنجد! پس با خيال راحت ادعا می‌کنيم که بی‌نهايت مسير ممکن و مجاز برای سامانه وجود دارد. البته، خوشبختانه يا متأسفانه، همه‌ی اين مسيرها در دسترس نيستند؛ به بيان ديگر، احتمال قرار گرفتن سامانه در اين مسيرها ممکن است بسيار، يا بسيار بسيار و يا شايد هم بسيار بسيار ... بسيار اندک باشد؛ ولی به هرحال آرزو که بر جوانان عيب نيست!

در هر حالتی که باشيم، ما هم بالاخره در يکی از مسيرهای مجاز و البته محتمل اعطايی از جانب طبيعت قرار گرفته‌ايم. از آن‌جا که مرغ همسايه غاز است و "زندگی جای ديگری است" (کجا؟! "هر جا که اين‌جا نيست!")، ما هم همواره در آرزوی مسير مطلوب‌تری هستيم که برايمان قابل تصور است. همين که آرزوی داشتن شرايط مطلوب‌تری را داريم، به معنای آن است که ايمان داريم اين تنها حالت ممکن نيست و ايمان داريم پيشانی ما لوحی نانوشته است که می‌توانيم (وگرنه ديگران می‌توانند!) آن‌را، لااقل تاحدی، بنويسيم.

پي‌نوشت:

- مثل درس خواندن شب امتحانی، اين هم يک نوشته ی شب مسافرتی است!

- تعريف‌های زيادی از مرگ و زندگی شده است؛ من هم می‌گويم اگر کسی ديد که آرزويی ندارد، حتماً مرده است.

- وقتی باران می‌بارد، آيا داشتن آرزوی ديگری هم ممکن است؟! باران می‌بارد...

باران می‌بارد، و ما تا فرصتی، تا فرصت سلامی ديگر خانه‌نشين می‌شويم!

نقطه ی پرگار


روزگاری پاسکال ادعا می‌کرد که اگر وضعيت فعلی سامانه‌ای را برای او مشخص کنند، قادر خواهد بود وضعيت سامانه را تا ابد پيش‌بينی کند. در آن دوران، مکانيک نيوتنی يکه‌تاز ميدان علم بود و برخی به اين نتيجه رسيده بودند که با استفاده از آن می‌توانند رفتار طبيعت را با دقت کامل توصيف کنند. به‌نظر بی‌راه هم نمی‌گفتند: طبيعت از يک‌سری اصول و قوانين پيروی می‌کند و اگر حالت اوليه‌ی سامانه‌ای را بدانيم، و قوانين حاکم را بشناسيم، پيش‌بينی مسير حرکت (تغييرات) آن امکان‌پذير است. بنابراين، اگر "انسان" سامانه‌ی موردنظر ما باشد، مسير زندگی او همان چيزی است که با استفاده از قوانين حاکم بر طبيعت قابل تعيين خواهد بود. البته اين شبهه درست است: اگر دانش ما در حدی باشد که همه‌ی قوانين را بشناسيم! و خوب می‌دانيم که اين قوانين برای ما کاملاً شناخته شده نيستند؛ در نتيجه، پيش‌بينی "پيشانی‌نوشت" برای ما امکان‌پذير نيست. البته اين بدان معنا نيست که مريخی‌ها (يا در آينده‌ای دورتر، زمينی‌ها) نتوانند سرنوشت انسان را پيش‌بينی کنند!

بولتزمن انسان بزرگی بود. مردی که يک‌تنه بر خلاف جهتِ جريانِ علمِ دورانِ خود آن‌قدر شنا کرد که نظريه ای که خود پايه‌گذارش بود را به کمال رسانيد، در حالی‌ که هنوز فرض‌های اوليه‌ی او (يعنی باور به وجود اتم!) پذيرفته نشده بود! او برای يک سامانه‌ی بسيار ساده مانند گاز ايده‌آل، يک فضا (فضای فاز) متصور بود که از تعداد بسيار زيادی (از مرتبه‌ی عدد آووگادرو، يعنی ميليون ميليارد ميليارد) محور عمود برهم ساخته شده بود. سامانه، در حال حرکت در اين فضای بسيار پيچيده بود. با وجود اين پيچيدگی، هنوز هم مسيرهای حرکت (تغييرات: تکامل) سامانه قابل تعيين هستند، مسيرهايی که کاملاً مستقل از هم هستند و آن‌چنان در فضا، پيچ‌درپيچ حرکت می‌کنند که هرگز هم‌ديگر را قطع نمی‌کنند. اين به معنای تعداد بسيار بسيار بسيار زيادی سرنوشت مجاز و ممکن برای سامانه است. اگرچه دشوار است، ولی به هرحال يک مريخی (بخوانيد ابررايانه) شايد قادر باشد مسير قطعی را مشخص کند. البته هنوز شرط نخستين به‌جای خود باقی‌ست: اگر وضعيت کنونی را بدانيم! ولی آيا وضعيت کنونی قابل تعيين است؟

مکانيک کوانتومی، تنها جايي که قاطعانه نظر می‌دهد اين‌جاست: "نه"! هرگز نمی‌توان وضعيت دقيق يک سامانه (هرچند هم که ساده باشد) را تعيين کرد! به بيان هايزنبرگ، تعيين وضعيت دقيق سامانه همواره با عدم قطعيت همراه است. نکته‌ی مهم اين است که اين عدم قطعيت در ناتوانی ما برای تعيين و اندازه‌گيری دقيق نيست، بلکه يک ويژگی بنيادی طبيعت است. در واقع، در هر لحظه (شايد برای همين لحظه (زمان) هم عدم قطعيت وجود داشته باشد [؟])، يک‌سری احتمال و يک محدوده‌‌ی ممکن برای وضعيت سامانه وجود دارد که پهنای اين محدوده با ثابت بنيادی پلانک در ارتباط است. به بيان ديگر، يک سامانه هم‌زمان در چند وضعيت متفاوت قرار دارد. حال آيا سرنوشت اين سامانه قابل تعيين است؟! بله، ولی نه دقيقاً؛ و آن‌هم تنها برای آينده‌ای نه‌چندان دور! در واقع، تا حدی می‌توان مسير تکامل سامانه را پيش‌بينی کرد، ولی در درازمدت همان اندک عدم قطعيت موجود در وضعيت فعلی، بی‌نهايت احتمال برای آينده‌ی سامانه به‌وجود می‌آورد، و اين بی‌نهايت احتمال، خود وضعيت کنونی برای آينده‌ی خود هستند! به اين بی‌نهايت احتمال، پيچيدگی درونی سامانه‌ی پيچيده‌ای مانند انسان را هم اضافه کنيد. با توجه به آن‌چه گفته شد، ايجاد تغييری بسيار بسيار کوچک در وضعيت کنونی، ممکن است سبب تغييری بسيار بسيار بزرگ در مسير تکاملی سامانه شود.

دليل محکم برای نبودن تقديرِ کاملاً مشخص و از پيش‌تعيين شده، اين است که اگر بود، قابل پيش‌بينی و در نهايت قابل تغيير بود! پس، شايد ای کاش تقدير مقدری در کار بود!

پی‌نوشت:

-  به احتمال زياد، فيلسوف‌های علم و فيزيکدانان در اين زمينه گفته‌های عميق‌تر و دقيق‌تری داشته باشند که تا اين لحظه از آن‌ها بی‌اطلاعم. در هر صورت اين يک نظر کاملاً شخصی است که با توجه به بضاعت بسيار اندک من در زمينه‌ی مکانيک کوانتوم نوشته شده است و چه بسا عاری از خطا نباشد.

-   دو هفته چقدر کوتاه است!

زلال رکن‌آباد

ميانگين عمر يک موجود زنده چند سال است؟ ظاهراً به خيلی از عوامل بستگی دارد. مثلاً گياه يا جانور بودن، اندازه‌ی جاندار، تيره‌ی جاندار و خيلی عوامل ديگری که در حوزه اطلاعات من نمی‌گنجد. ظاهراً برای بيشتر جانداران يک ميانگين عمر تعيين می‌شود. مثلاً يک اسب سی سال، يا يک مگس تنها چند روز. البته برای هر کدام از اين موجودات، عمری که دارند، کوتاه يا بلند، "به اندازه‌ی يک عمر" طول می‌کشد و هر آن‌چه انتظار می‌رود تجربه می‌کنند. ولی به‌نظر، انسان با دانش خودش توانسته برخی از مرزها را درنوردد.

پرسش اين است: عمر يک موجود زنده چقدر قابل افزايش است؟ مثلاً اگر شرايط محيطی (بدون تغيير متغيرهای ژنتيکی) برای يک اسب از هر نظر ايده‌آل شود، می‌توان عمر آن‌را به چندصد سال افزايش داد؟ اگر پاسخ اين پرسش مثبت باشد، به‌طور منطقی و به‌سادگی می‌توان نتيجه گرفت که می‌توان عمر يک اسب را نامحدود کرد.

از نظر فيزيولوژی اطلاعی ندارم، ولی ساختار و قوانين فيزيکی حاکم بر طبيعت به‌گونه‌ای است که "استهلاک" برای هر آن‌چه وجود مادی دارد، گريزناپذير می‌نمايد. اگرچه شايد اين امر برای جمادات بديهی نباشد، ولی مستهلک شدن يک موجود زنده کاملاً بديهی می‌نمايد. از ديدگاه ترموديناميک، يک سامانه وضعيت خود را به‌گونه‌ای تغيير می‌دهد که به بيشترين پايداری ممکن برسد. در بسياری مواقع، دو عامل مخالف در تغيير و تعيين وضعيت سامانه نقش بازی می‌کنند. برای نمونه، در دوران رشد، استهلاک و زايش سلول‌های جديد با هم رقابت می‌کنند که زايش از استهلاک قدرت‌مندتر است. پس از دوران رشد، سرعت استهلاک از زايش بيشتر می‌شود که در نهايت منجر به مرگ جاندار می‌گردد. در نهايت و در درازمدت، عامل تعيين‌کننده‌ی پايداری سامانه، رسيدن به بيشترين انتروپی ممکن است. با پير شدن، سرعت استهلاک افزايش می‌يابد و برای جوان ماندن به‌ناچار بايد انرژی بيشتری مصرف کرد. به همين ترتيب، برای زنده کردن يک بی‌جان، به بی‌نهايت انرژی نياز است و به همين دليل (تنها از نظر ترموديناميک و صرف‌نظر از فيزيولوژی) زنده کردن مرده امکان‌ناپذير است!

به نظر می‌رسد برای جوان نگه داشتن يک اسب سالمند بايد انرژی بسيار زيادی مصرف کرد و مصرف اين انرژی نمی‌تواند به‌صورت علوفه باشد و احتمالاً بايد با سازوکار ديگری اين انرژی را صرف کرد. اين سازوکار قطعاً مستلزم داشتن دانش بالا و فن‌آوری بسيار پيشرفته است.  اگر من باشم که ترجيح می‌دهم يک اسب جوان بخرم!

پی نوشت:

قوانين طبيعت استثناپذير نيستند.