اين نوشته، با همکاری گروهی از دانشجويان کارشناسی ارشد دانشگاه يزد (خانم ها سعيدی، مرادی و مهدی نژاد) تهيه شده است.
فرصتی دست داد تا فیلم "یک ذهن زیبا"، اثر زیبای ران هاوارد را دوباره ببینم. اگرچه قطعاً در زمان ساخت و نمایش این فیلم نقدها و تفسیرهای زیادی بر آن رفته است، ولی بد ندیدم"برای دل من" هم که شده، مروری داشته باشم بر آنچه مایهی لذت بردن من از آن میشود.
1- داوری اولیهی کارگردان در انتخاب نام این فیلم جالب توجه است. کارگردان، ذهن جان نش را "یک ذهن زيبا" میداند؛ این نام از دوجنبه قابل تعمق است: 1) زیبا بودن ذهن نش و 2) یکی از انواع ذهنهای زیبایی که وجود دارد. آبا واقعاً نش يک ذهن زیبا دارد؟ و آیا انواع ذهنهای زیبای دیگری نیز وجود دارد؟
2- بازی راسل کرو، "ذهننواز" است. نش در موقعيتهای مختلف و گاهی متضاد قرار میگيرد، درگير دستوپاچلفتیهای ويژهی نابغهها میشود، عاشق میشود، بيمار میشود ... و همهی اينها را يک تن بهخوبی بازی میکند! اگرچه –طبيعتاً- برخی از حرکتهای صورت و بدن وی را در بازیهای ديگر او نيز میتوان ديد، ولی به گمان من، بازيگر نيز بايد ذهن زيبايی داشته باشد که همهی اين پيچيدگیها را بهخوبی درک کند، بازی کند... و زندگی کند! البته بازی بازيگران ديگر نيز بینقص است.
3- نش، بهدنبال تفسير شخصی خود از طبيعت است و اگر ناراستی در گفتهی بزرگی-حتی- ببیند، هرگز درنگ نخواهد کرد. آنقدر به خود اطمينان دارد که پس از باخت در بازی، بازی را نادرست میخواند! (اين علامت تعجب بهدليل زيبا نبودن ذهن من است.) او "قادر است" (ما هم دوست داريم ولی قادر نيستيم) دنيا را از چشمانداز ذهن خود ببیند، به نوآوری و خلاقيت بهای فراوان میدهد: اينها نشانههای نبوغ يک دانشمند طراز اول است. ذهن نش میکوشد با وجود تلاطمِ گریزناپذیر خود و سدی که در برابر این جریان قوی میایستد، زنده بماند و به آنچه که دوست دارد بیاندیشد، که خود این پایداری نیز می تواند دلیلی بر زیبایی ذهن او باشد، تسلیم ناپذیریای که تا انتهای فیلم نیز ادامه میيابد. شاید تن ندادن نش به تسلیم شدن را بتوان به ایمانی که او به بیمانندی، نبوغ و درستی ذهن خود دارد نسبت داد، ویژگیهایی که بارها از درون ذهن نش توسط چارلز و پارچر بیرون میآیند و به او گفته میشوند.
4- نش در غار تنهايی خود "زيست" میکند. نخستين بار که چارلز وارد اتاق میشود، آنقدر طبيعی از خارج ذهن نش وارد میشود که نش او را طرد میکند، ولی چارلز چون از داخل ذهن نش به خارج آمده، ذهن نش را بهتر از هر کسی میشناسد و بهراحتی مورد پذيرش نش قرار میگيرد. پذیرفته شدن چارلز –البته بعد از اندکی مقاومت- نشاندهندهی احتیاج نش به دوستی است که هم واقف به ارزشهای منحصربهفرد او باشد و هم مشاور و دلگرمکننده او در موقعیتهای سرنوشتساز زندگیاش، چارلز دقیقاً زمانی که نش نیاز به دلگرمی و پشتیبانی دارد ظاهر میشود، مثل وقتی که در پی کسب جایگاهی در آزمایشگاه ویلر است یا زمانی که دوست دارد درباره تصمیم ازدواجش با آلیشیا با کسی صحبت کند. اين آدمهای ذهنی (احتمالاً!) برای همهی ما وجود دارند؛ ولی ما قدرت تميز آنها را از "ديگران" داريم و به همين دليل بهآسانی آنها را سرکوب میکنيم و آنها مجال رشد نمیيابند. آيا برای همين توان سرکوبگری و کنترل است که ما نابغه نيستيم؟؟! برخی، نبوغ را جنون کنترلشده میدانند. شاید نبوغ نش را بتوان ناشی از تحمل او در روبهرو شدن با این واقعیت که شخصیتهایی را که تا به حال با آنها زندگی میکرده تنها ساختهی ذهن او بودند نیز دانست. ناباوری نش و ایستادگی او در اثبات وجود خارجی ذهنیات خود–آن هم برای کسی که به بینقص بودن ذهن خود ایمان دارد و حتی ناتوانی خود را در برقراری ارتباط با دیگران، استعدادی در شتابدهی به اطلاعات میداند!- لااقل برای آلیشیا که از او توقع پذیرفتن حرفهایش را دارد، از دردناکترين بخشهای فیلم است.
5- نش تمايلی برای ورود به جامعه ندارد ولی چارلز به او گوشزد میکند که برای حل مسألهاش بايد وارد جمع شود. در اينجا چند نکتهی کليدی وجود دارد:
- اگر چارلز را ناخودآگاه نش بدانيم، نش، آنقدر باهوش است که درمیيابد برای حل مسألهاش بايد وارد جمع شود و البته اين ورود کاملاً راهگشاست و او با الهام از اتفاقهايی که رخ میدهد، مسألهاش را حل میکند.
- اگر چه در ابتدا به نظر میرسد –در طی روند فیلم- نش در حال سرکوبی شخصیتهای ساختگی ذهن خود است ولی اگر خوب بنگریم این شخصیتها زمانی در ذهن نش به وجود میآیند که او خود را فاقد برقراری ارتباط با اطرافیانش می داند، ولی رفتهرفته که باعث دردسر او میشوند با نبوغ و هوشمندی (و البته با تحمل رنج بسیار ) در پی کمرنگ کردن این شخصیتهای ذهنی بر میآید. در واقع ذهن نش در هر موقعیتی خود را به آنچه که میخواهد میرساند!
- نش چون قادر است هرچيزی را از ديدگاه خودش ببيند، الهام میگيرد ولی برای ديگران (که کمابيش رقيبهای نش هستند؛ يعنی در حد و اندازهی او) يکی از بینهايت اتفاق روزمره رخ داده است؛ يعنی هيچ رخ نداده است!
- تقابل اهميت داشتن و اهميت نداشتن جامعه، در اينجا و البته در همه جای اثر قابل تأمل است. نش درصدد اثبات خود به کسانی است که ارزشی برای آنها قايل نيست. تنها کسی که نش در نيمهی نخست فيلم با احترام و بزرگی از او نام میبرد، انيشتين است. نش در حال حل مسألهی کسانی است که آنها را به رسميت نمیشناسد، نظام آموزشیشان را نمیپسندد و ... . ولی با اين وجود میخواهد در ذهن آنها جاودانه شود! تناقض جالبی است که البته کم هم مشاهده نمیشود: همين دور و بر را که نگاه کنيم، آدمهای زيادی را میبينيم که در درجههای مختلفی درگير اين تناقض هستند، آدمهايی که فرياد میزنند: "آهای، شما برای من وجود نداريد"، غافل از اينکه آنقدر وجود دارند که آنها را مورد خطاب قرار دهد و به آنها ثابت کند که اصلاً وجود ندارند! وجود این تناقض شاید نشان دهنده این باشد که هر کس در ضمیر ناخودآگاه خود باور دارد، اهمیت داشتن با وجود دیگران معنی پیدا میکند، کسانی که سعی در ندیدن آنها و یا احساس برتری نسبت به آنها بینظیری نش را برای او ثابت می کند. البته، اين تناقض با گذشت زمان و در اواخر فيلم برطرف میشود.
6- پرسشی که همواره ذهن مرا درگير میکند آن است که اگر همهی افراد جامعه همانند نش بودند، چه رخ میداد؟ پاسخ به اين پرسش دشوار است؛ ولی میتوان انتظار داشت که آدمهای ذهنی مايهی هرجومرج در جامعهی ماليخوليايیها شوند و اصلاً اقتصادی نباشد که نش بخواهد مسألهاش را حل کند! اين دنيا، يک دنيای بیقانون است: نه قانون اجتماعی بر آن حاکم است و (به احتمال بسيار زياد) نه قانون علمی: تمايل همه برای به کرسی نشاندن آن چيزی است که در ذهنهايشان میگذرد. شايد مدل سادهتر اين دنيا، دنيايی است که همهی ساکنان آن کودکاند. در اين دنيا، مفاهيمی مانند عدالت فاقد کارکرداند و با سرعت بهسمت خشونت و در نهايت نابودی کشيده میشوند. دنيايی که در آن همه نابغه باشند، دنيای پرآشوبی خواهد بود. (در نوجوانی، همواره مثال سادهای از اين جامعه را میديدم: تيمهای فوتبال محلهای تشکيل میداديم و برايم جالب بود که تيمی که همهی بازيکنانش، بهصورت انفرادی، خوب بازی میکردند، موفق نبود! تيمهای با بازيکنان متوسط (و البته بدون مربی تیمی) هميشه بهترين نتيجه را میگرفتند. بیراه نيست که ترومن (رييس جمهور سابق آمريکا) ادعا میکند که جهان را انسانهای متوسط به پيش میبرند.) بنابراين، اگر جامعهای از نابغههای ماليخوليايی هم وجود داشته باشند، بايد تعدادی آدم متوسط با هوش معمولی بر آنها مديريت کنند تا تعادل لازم برقرار شود. اين مديريت، خود میتواند به دو (شايد هم سه) صورت اعمال شود: 1) مديريت علمی روانپزشک نش، 2) مديريت عاشقانه و ايثارگرانهی آليشیا (همسر نش)، 3) مديريت خود نش به عنوان يک انسان با قواعد انسانهای "سالم".
مديريت روانپزشک، طبيعتاً يک مديريت سيستماتيک و بدون در نظر گرفتن جزیيات شخصيتی و ظرايف روحی نش است. در برابر آن، مديريت زنانهی [و البته اين روزها ناياب!] آليشیا قرار دارد. نش ناچار است برای ادامه داشتن، تمام آنچه را که پشتوانهی ذهنی و شخصیتی او بودند را به یکبار کنار بگذارد و با تمرکز و نیرویی فوق انسانی برای پویایی ذهن زیبای خود تلاش کند که نیمی از این بار دشوار را آلیشیا به دوش میکشد. نش این بار با وجود دوستی واقعی که جایگزین چارلز میشود و بیمانندی او را در نگاهی عاشقانه باور میکند، به زندگی برمیگردد، چنانچه در مراسم اهدای جایزهی نوبل از معادلهی پیچیدهی عشق یاد میکند، معادلهای که آلیشیا قادر به حل آن بود!
اي معشوقي كه سرشار از زنانگي هستي
و به جنسيت خود غره اي
به خاطر عشقت!-
اي صبور! اي پرستار!
اي مومن!
پيروزي تو ميوه حقيقت توست.
اگرچه فيلم عاری از صحنههای غيراخلاقی است ولی با اين وجود هنوز صحنههای غيرقابل پخش از تلويزيون و البته بسيار سرنوشتسازی دارد. برای نمونه، میتوان به گفت و گوی جان و آليشیا اشاره کرد که نش بهدنبال تشخيص "واقعی" از "غيرواقعی" است. گفتگویی که سرانجام به کوشش آلیشیا در اثبات حقیقت احساس و عشق آن دو نسبت به هم ختم میشود، حقیقتی که از نظر آلیشیا آنقدر بزرگ، واقعی و کافیست که میتواند جان را در ادامه دادن راهی دشوار و محال یاری کند!
قصد من فریب خودم نیست دلپذیر!
قصد من فریب خودم نیست
تو اینجایی و نفرین شب بیاثر است
در غروب نازا، قلب من از تلقین تو بارور میشود...
من زندگیام را خواب میبینم
من رؤیاهایم را زندگی میکنم
من حقیقت را زندگی میکنم!...
ولی خارقالعاده، خودمديريتی نش است. نش، آنچنان که شايستهی يک دانشمند و مرد علمی است، چيزی بهنام "مشکل" نمیشناسد: هر چه هست، "مسأله" است و برای هر مسأله "حداقل" يک راهحل وجود دارد: تنها بايد آنرا يافت و نش استاد رمزگشايی حتی از چيزهايی است که رمزی در آنها نيست!
7- رمز گشايی: توانايی خارقالعادهی نش، يافتن الگوهای منظم در چيزهايی است که ظاهراً از هيچ قاعدهای پيروی نمیکنند. اين، بیشک مشابه همان است که در نظريهی آشوب گفته میشود: نظم در عين بینظمی و بینظمی در عين نظم؛ يا وجود الگوهای تکرار شونده در زمينه ای ظاهراً نامنظم. نش به دنبال الگوهای حرکتی کبوترهاست... نش بهخوبی ارتباط منطقی بين اعداد را میيابد... شايد هم میسازد!
8- واقعی و غيرواقعی: ازديدگاه برخی از فيلسوفان (البته آنچنان که من درک کردهام)، اين مسأله هنوز 100% حل نشده است، ولی به هرحال، از ديدگاه عام، گاهی "مجازيم" و میتوان با خود انديشيد که سايه سايهی ماست يا ما سايهی سايهمان؟! بهراستی معيار واقعی و غيرواقعی بودن يک تصور، يک شیء و ... چيست؟ ريشهی وجودی انسانهای ذهنی جان چيست؟ آیا باور ما در پذیرفتن این امر که کسی جز خود ما توانایی شناختن و پر کردن تمام وجوه تنهایی ما را ندارد، این شخصیتهای خیالی را به وجود میآورد؟ شخصیتهایی همیشه در دسترس که هیچگاه در فهماندن منظور خود به آنها دچار مشکل نمیشویم! آيا میتوان برای "واقعيت" مراتب مختلفی در نظر گرفت؟ آيا واقعيتهای موازی وجود دارند؟
نکتهی جالب در اين زمينه، آن است که نش هم واقعيت مورد قبول عام را واقعی و ديگری را ذهنی میداند و تشخيص اين دو از هم را بهصورتی بسيار ساده و البته علمی به انجام میرساند: بزرگ نشدن دخترک! اگر نخواهيم قانع شويم، اگر بخواهيم اندکی خيالپردازی کنيم، اگر از اين خيالپردازی لذت ببريم، میتوانيم بپرسيم که چه کسی گفته دخترک بايد بزرگ شود؟ آيا نمیتوان جهانی را تصور کرد که در آن زوال رخ ندهد؟! آنچه ما بهعنوان قانون میشناسيم، نتيجهی مشاهدات هميشگی ماست و مبنای قضاوتها و فرمولبندیهای علمی و مبنای "منطق" هم همين است (احتمالاً مطلب بعدی که خواهم نوشت در اينباره خواهد بود).
نش، از آن رو موفق به دریافت جایزه ی نوبل می شود که واقعیت "دیگران" را واقعی می داند! جايزهی نوبل، ثمرهی به رسميت شناختن جامعه و هنجارهای آن است.
9- نش يک فرد بسيار علمی است. هنگامی که خبر برنده شدن جايزهی نوبل را به وی میدهند، او از مقالههای زيادی صحبت میکند که زيباتر از مقالهی انتخاب شده توسط هيأت داوران نوبل است. او همچنان مسايل بسياری را مهم میداند که ديگران به آن اهميتی نمیدهند... شايد روزی اهميت اين کارها نيز مشخص شود؛ به نظرم بايد با ديدگاه هنرمندانهی نش به همه چيز نگريست تا به اين مهم پی برد.