تبليغاتX
بر سبزه‌شور این رود بزرگ

یادش به‌خیر! روزی که آن دوربين زنیت 122 را خريدم، چقدر ذوق و شوق داشتم. آن دوربین، از معدود اشيایی بوده که از داشتنش خیلی لذت برده‌ام. صدای شاترش در هنگام باز و بسته شدن ديافراگم، يکی از دل‌نشين‌ترين موسيقی‌های دنيا بود! به دل‌نشينی آن ابزار کوچک عجيب: چند شيار کوچک در لبه‌ی در پلاستيکی يک شیشه مربا ايجاد می‌کرديم، يک کش نازک (که البته گير آوردنش چندان هم آسان نبود) را از شيارها عبور می‌داديم و کنار گوشمان می‌گذاشتيم و آرام با انگشت می‌نواختيم... آن‌قدر دل‌نشين بود که شب‌ها با صدای آن به خواب می‌رفتيم. صدای شاتر دوربين، به دلنشينی همان موسيقی بود و البته خيلی بيشتر از آن. انگار در يک لحظه، تنها در يک لحظه‌ی کوتاه، به فتح دنيا دست می‌زدم و به همه‌ی دنيا دست می‌يافتم. "حالا هنوز گاه‌به‌گاه که سراغ گنجه می‌روم"، تنها لبخندی تلخ و شيرين و "يادش به‌خير!" از خاطره‌ی آن به‌جا مانده است...

راستش هنوز هم در برابر دوربين‌های ديجيتال امروزی مقاومت می‌کنم. انگار اصلاً روح ندارند. به گمانم سازندگان اين دوربين‌ها هم قصد دميدن روح در دوربين‌های بی‌روحشان را دارند که محصولاتشان صدای باز و بسته شدن ديافراگم را طوطی‌وار تکرار می‌کنند.

به اين فکر می‌کنم که کمال‌الملک، وقتی ناصرالدين‌شاه دوربين به‌دست شد، چه حسی نسبت به آن دوربين بسيار ابتدايی داشت؟ شايد چيزی شبيه به حس اوليه‌ی استاد اميرخانی نسبت به ايجاد فونت نستعليق برای تايپ کردن. کسی چه می‌داند، شايد کمال‌الملک می‌گفته: صدای گوش‌خراش اين دوربين...، تصويرهای بی‌روح اين دوربين.... کسی چه می‌داند! يا می‌گفته: اين چه هنری است که تنها با فشردن يک ابزار، تنها در چند لحظه (آن‌روزها هنوز سرعت دوربين‌ها زياد نبوده)، يک نقاشی خلق می‌شود؟ پس نقش هنر انسانی کجاست؟! و شگفتا که چيزی نگذشت که "عکاسی" خودش شد "هنر عکاسی" و "عکاس" جاي‌گاهی پيدا کرد در کنار "نقاش"، و اين‌دو هيچ ربطی به هم ندارند!

از اين مثال‌ها زياد است. کسی چه می‌داند، شايد [خدای ناکرده] کودکان امروز هم، فردا که بزرگ شدند، موسيقی "ساسی مانکن" را سرشار از احساس و زيبايی و دل‌نشينی و حتی آرامش‌بخش بدانند و کودکان آينده (فرزندانشان)، را متهم کنند که موسيقی زمان ما...

پرسش اين است: آيا با پيشرفت تکنولوژی (فناوری)، جهان به سمت "بی‌روح" شدن (به معنای مصطلح) پيش می‌رود؟

اگر کمی به روند پيش‌رفت علم و تکنولوژی دقت کنيم، آشکارا می‌بينيم که پاسخ اين پرسش منفی است. به نمونه‌های بی‌شماری می‌توان اشاره کرد. قاشق و چنگال يک نمونه‌ی ساده است. هنوز برخی دوست دارند با دست و بدون هيچ واسطه‌ای غذا بخورند و اين کار را لذت‌بخش‌تر می‌‌دانند. از بهداشتی بودن يا نبودن قضيه که بگذريم، آيا می‌توان ادعا کرد که استفاده از قاشق و چنگال ميزان "شاعرانگی" يا لذت‌بخش بودن غذا را کاهش می‌دهد؟ يا خيلی‌ها ادعا می‌کنند که جنگ‌های قديم خيلی "مردانه"‌تر و عادلانه‌تر بود و مثل امروز نبود که از راه دور بتوان کسی را هدف گرفت. يا دستگاه چاپ، دستگاه‌های فرش‌بافی و ....

پذيرش تکنولوژی، اگرچه همواره درصدی از عادت‌های پيشين و البته لذت‌بخش بشری را از بين می‌برد، ولی سبب می‌شود عادت‌های جديدی نيز به‌وجود آيد. علاوه بر اين، با گذشت زمان، انسان آن‌چنان با ابزارهای جديد خو می‌گيرد که جاي‌گزين کردن آن‌ها با نسل جديدتر را غيرضروری می‌پندارد. در نهايت، پس از جايگزينی و گذشت مدت‌زمانی، ممکن است يک حس نوستالژيک پديد آيد. ولی اگر واقع‌بينانه نگاه کنيم، اين حس نوستالژيک، اگرچه قابل احترام است، چندان پايه و اساس مهم و قابل توجهی ندارد. در واقع، تنها با نگاه به آينده است که می‌توانيم دريابيم جهان مدرن‌تر امروز ما به چه ميزان سرشاز از روح است! گويی هر تکنولوژی جديد، دری را به روی هنر می‌بندد و البته درهای بيشتری را می‌گشايد. خوشبختانه، انسان همواره موضع برتر خود را حفظ خواهد کرد.

+ نوشته شده توسط محمد کمالوند در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 و ساعت 9:31 |

متن زير توسط آقای علی صحراگرد، دانشجوی شیمی دانشگاه یزد نوشته شده است و به موارد و پرسش های احتمالی درباره ی آن پاسخ خواهند گفت.

اگر يك زيست‌شناس متفكر از كره مريخ به زمين نگاه كند، احتمالاً اين جمله به ذهنش خطور مي‌كند كه انسان جالب‌ترين و پرانگيزه‌ترين موجود روي زمين است. چون ما پاي خودمان در ميان است شايد نتوانيم به دور از غرايز و احساساتمان در مورد خودمان نظر درستي دهيم ولي شايد با تلاش براي شناخت خود بتوانيم جوابي نزديك به واقعيت پيدا كنيم.

يگانه برتري انسان نسبت به ديگر موجودات مغز بود و همين برتري توانست او را از شكاري فراري به فرمانروايي  زمين در‌آورد. بشر بعد از كشف آتش توانست غذاي خود را بهبود بخشد و دير يا زود با ساختن تير و كمان غذاي بهتري را براي خود دست و پا كرد واحتمالاً كشاورزي  توانست زندگي او را گامي بلند به جلو ببرد. احتمالاً مهم‌ترين كشف بشر كشف زبان بود كه نقطه شروع آن را مي‌توان فريادهاي حيواني او دانست. به كمك آن، آنچه را كه مي‌آموخت مي‌توانست به نسل بعد از خود منتقل كند و بعد از كشف كتابت كه احتمالاً نقطه شروع آن با تصاوير بوده است آموخته‌ها هرچه بيشتر و بهتر به نسل بعدي منتقل شد. هنگامي كه انسان از دردسرهاي غيرانساني (سيل و قحطي و مقابله با حيوانات وحشي و...) نجات پيدا كرد خصلت‌هايي را پيدا كرده بود كه در مبارزات گذشته كسب كرده بود. خصومت خود را كه قبل از آن متوجه حيوانات وحشي كرده بود حال متوجه گروهي از انسان‌هاست كه از واحد همكاري او بيرون بودند (يا مانع سروري و....) و بدين ترتيب پيوستگي قومي و قبيله‌اي به وجود آمد. بعد از آن جنگ‌هاي منظم و اين درگيري‌ها تا امروز ادامه دارد البته با تعاريفي جديد.

با دقت كردن به روند حركت علم مي‌توان ديد كه  علوم با سرمشق‌هاي معين جلو مي‌روند. اين سرمشق‌ها پيش‌فرض‌هاي پذيرفته شده دانشمندان هستند. در نتيجه دانشمندان براي حل مسائل مورد تحقيق خود به آنها شك نمي‌كنند. براي مثال مي‌توان نظريه نيوتن را نام برد كه زمان و مكان را مستقل از هم در نظر مي گرفت. هر گاه تعداد زيادي از مسائل تحقيق الگو يا سرمشق خود را زير سوال ببرند، در اين‌صورت شرايط بحراني به وجود آمده و سرمشق‌هاي جديدي شكل مي‌گيرد كه از طريق يك انقلاب علمي جاي الگوهاي قبلي را مي‌گيرند كه مي‌توان جايگزيني نظريه نسبيت انشتين به جاي تئوري مكانيك نيوتوني كه در پي بحران ناشي  از آزمايشات مربوط به نور مورلي-نيلكسون اشاره كرد.

خب حال اين سوال پيش مي آيد كه آيا علم مي‌تواند به حل اين اختلافات و درگيري‌ها كمك كند يا اينكه به شدت يافتن اين اختلافات كمك مي‌كند؟ شايد يك مثال براي ما بتواند جواب را بهتر روشن كند‌. يك از علومي كه ‌می‌توان انتظار داشت كه در آينده نقش پر رنگتري داشته باشد و تحقيقات زيادي روي آن انجام شود همان طور كه امروز هم، چنين است ژنتيك است. با استفاده از علم ژنتيك  مي‌توان براي جلوگيري يا ظهور‍ ‍ژن‌هاي مشخص در نوزادان استفاده كرد. مي‌توان گفت كه اين خطر وجود دارد كه حكومت‌ها تعيين كنند كه كودكان آينده چه مشخصات جسمي داشته باشد ولي در صورتي كه والدين تعيين كننده باشند مي‌توان فرزنداني سالم داشت كه با رعايت اخلاق خواهد بود. پس علم مي‌تواند در جهت مثبت يا منفي به‌كار برده شود همچنين مي‌تواند به حل اختلافات كمك كند و يا تشديد‌كننده اختلافات باشد.

آيا براي حل اين درگيري ها و تنازعات بايد دست به دامن راه ديگري به نام معنويت (دين) باشيم؟ اگر سوار بر ماشين زمان به آينده برويم خواهيم ديد كه انسان كار بدني كمتري  و بنابراين زمان فكر كردن بيشتري دارد. وقتي به روند حركت علم نگاه مي‌كنيم مي‌بينيم كه هر به جلو مي‌رويم از كليات اشباع شده و بايد جزئيات را براي بررسي و تحقيق انتخاب كنيم و اين ما را به سمت فكر كردن عميق‌تر مي‌برد و مي‌توان گفت كه هر چه به جلو مي‌رويم احتمالاً با سرعت بيشتري به اين احساس مي‌رسيم كه انساس به چيزي احتياج دارد كه امروز ندارد و آن معنويت است. (همه متن بالا عقيده شخصي است و براي رسيدن به جواب دقيقتر درمورد سوالات نوشته شده است )

حال جواب شما به اين سوالات چيست:

1- اياعلم دائم در حال پاسخ گفتن به سوالات خود است و زماني براي پاسخ گفتن به نيازها و سوالات اصلي انسان ندارد؟

2- در چه شرايطي علم هدف برطرف كردن نياز هاي اصلي انسان را پيدا مي كند؟

3. آيا علم مي‌تواند به حل اين اختلافات و درگيري‌هاي انسان ها كمك كند يا اينكه به شدت يافتن اين اختلافات كمك مي كند؟

4- آيا براي حل اين درگيري‌ها و تنازعات بايد دست به دامن راه ديگري به نام معنويت(دين) باشيم؟

+ نوشته شده توسط محمد کمالوند در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 10:3 |
اتفاقی  که  حیرت  جهانیان را برانگیخت
چندی پیش در منطقه فینیکس واقع در آریزونا در کشور آمریکا، کشاورزی بنام دیوید هادسون به ماده ی سفید رنگی که در سرتاسر زمینهای زراعی اش گسترده بود مشکوک شد و مقداری از آنرا به آزمایشگاههای معتبر سپرد تا به او بگویند که این ماده سفید رنگ متشکل از چه مواد اولیه ای است. اما در عین ناباوری، پاسخ آزمایشگاه این بود:You Have Pure Nothing یعنی شما یک ماده ای دردست دارید که خالصاً هیچ چیز مشخصی که در جدول عناصر تعریف شده باشد در آن به چشم نمی خورد!
اما پس از چندی یک آزمایشگاه روسی به روش آزمایش آمریکاییها شک کرد و روش جدیدی را برای آنالیز این ماده ی عجیب پیش رو گذاشت که صحیح تر بود و بلاخره پرده ی جادویی کنار رفت و عنصر تشکیل دهنده رخ نمود.
این ماده شکل دیگری از اتم های طلا بود که بصورت یک نانو رشته (رشته ای از الکترونها که از پی هم قرار می گیرند و شکل یک تسبیح نخ شده را دارد) در آمده بود. نام علمی آنORME یا OR MUS مخفف Orbit ally Rearranged Monotonic Element می باشد.
آزمایشات بعدی، اما، حیرت آورتر بودند. برای وزن کردن آن، یک پیمانه ی خالی را ابتدا وزن کردند و سپس مقدار مشخصی از این گرد سفید رنگ را درون پیمانه ریخته مجدداً وزن کردند و در عین ناباوری در تمام این توزینها، همواره وزن پیمانه+وزن گرد سفید رنگ از وزن پیمانه ی خالی “کمتر” بود! آزمایشی که چندین بار تکرار شد و همواره یک پاسخ را ارائه می داد. گویی که 40 درصد از جرم این ماده در جهان ما و 60 درصد دیگر آن در جهانی موازی با جهان ما سیر می کند.
نکته ی مهم زمانی به چشم آمد که محققان، پیمانه ی لبریز از ماده سفید رنگ را حرارت دادند و مشاهده کردند کهدر حرارت بسیار بالا وزن پیمانه به سمت صفر گرم سوق پیدا کرد. یعنی “با حرارت دادن به این ماده، می توان جاذبه را دفع نمود”.
ناسا با بهره گیری از این ترکیب جدید طلای بسیار ناب (The Pure Gold) توانست ماده ی جدیدی اختراع کند با نام آیروژل (AeroGel) که به خودی خود از هوا سبک تر است و فرم خالص آن می تواند در هوا شناور باشد و همچنین با حرارت دادن به آیروژل، این ماده می تواند وزنهایی بیش از وزن خود را نیز در هوا معلق نگاه دارد. ناسا از این ژل در تحقیقات گسترده ای بهره می برد. (در ویکیپدیا جستجو کنیدAeroGel )
اما چندی پیش، در “صحرای سینا” (علاقه مندان به آثار سیچین توجه فرمایند) معبدی متعلق به راهبان مصر باستان کشف شد که درون آن آکنده بود از پودری سفید رنگ! آزمایش این ماده نشان داد که شباهت زیادی بین این پودر تازه کشف شده با نانو رشته ی طلا وجود دارد. مصریان باستان به این ماده “مفکات” می گفتند و راز تهیه آن در دست راهبان مقدس بوده است.
ترکیب مفکات با حرارت می توانسته بی وزنی را بهمراه آورد و شاید راز چگونگی ساخته شدن اهرام عظیم مصر در همینجا نهفته باشد.
به این نکته توجه کنید: نام تمام اشکال هندسی (چه به فارسی و چه به لاتین) مستقیما به شکل هندسی آنها اشاره می کند. مثلاً دایره از دوار بودن می گوید، مثلث از سه ضلعی بودن. اما در این بین نامی که برای شکل هندسی “هرم” در نظر گرفته شده یک استثنای عجیب است. هرم در لاتین Pyramid ترجمه شده که از ترکیب دو کلمه ی Pyro بمعنی “آتش” و Amid بمعنی “گرفته شده” تشکیل شده است. بنابراین Pyramid یعنی Fire Begotten یا از آتش گرفته شده!!! حتی اسم عربیِ “هِرم” نیز از ریشه هُرم بمعنی حرارت و داغی گرفته شده و اشاره ای به شکل هندسی آن ندارد.
می توان خصوصیات پودر سفید طلا را به اینگونه بر شمرد:
1-      خاصیت ضد جاذبه در حرارت های بالا
2-      خاصیت ابر رسانایی در حرارت بالا
3-      اتصال کوانتومی به دیگر جهانهای موازی   Quantum Entanglement
4-      عدم مشابهت با ساختار عناصر جدول مندلیف
5-      درصورت برهم خوردن ساختار رشته ای، با نوری بسیار درخشان منفجر می شود
6-      بدلیل ساختار اتمی تک رشته ای، امکان تبدیل این ماده به مواد دیگر وجود دارد
7-      درصورت مصرف خوراکی، افزایش کارآیی مغز انسان را در دو نیمه چپ و راست بدنبال دارد
8-      در صورت مصرف خوراکی، افزایش طول عمر DNA که متعاقباً طول عمر انسان را بدنبال دارد.

پی نوشت از من:
1- اشتباه های املایی و انشایی از من نیست، من تنها وظیفه ی مستقیماً کپی کردن را بر عهده داشته ام.
2- ترسیدم اگر این مطلب را منتشر نکنم، تا هفت روز دیگر به یک سوسک تبدیل شوم.
3- ببینید توی این ایمیل هایی که هر روزه و مکرر به دست ما می رسد، چه چیزهایی که به خوردمان نمی دهند! ببینید اگر مطلبی در حوزه تخصص و یا اطلاع ما نباشد، چند درصد احتمال دارد باور نکنیم؟!

مگر نوح کشتی بر آب افکند                      کمندی به غرقاب خواب افکند
وگرنه که خواهد رسید ای شب آشفتگان    به فریاد این بی خبر خفتگان

+ نوشته شده توسط محمد کمالوند در شنبه دوم اردیبهشت 1391 و ساعت 13:39 |

بخش دوم

دوستی می‌گفت: قورمه‌سبزی ذاتاً خوش‌مزه است، چون همه‌ی اجزای آن خوش‌مزه است و به هنر آشپز (البته خطاب به همسر غايبش!) هيچ ربطی ندارد! همان‌طور که می‌شود حدس زد، دوست من از آشپزی تنها بخش آخرش را می‌داند: وقتی سفره چيده شده.

وقتی سخن از "پژوهش" و "پژوهش‌گر" به ميان می‌آيد، ناخودآگاه ذهن همه به‌سوی کتاب و دستگاه‌های پيشرفته‌ و اخيراً اينترنت می‌رود. ولی آيا واقعاً برای انجام يک کار پژوهشی به اين همه امکانات نياز است؟ به چه کسی می‌توان پژوهشگر گفت؟

تصور کنيد يک دانشمند برجسته، در هر زمينه‌ای که دوست داريد، هستيد و تنها در يک جزيره‌ی دورافتاده گير افتاده‌ايد. چقدر شانس زنده‌ ماندن برای خود قايليد؟

وقتي رابينسون‌ها دچار طوفان شدند، تنها پنج نفری بودند که توانستند سالم از کشتی در حال غرق شدن بيرون بيايند. از لطف نويسنده‌ی داستان که بگذريم، برخورد ويژه‌ی دکتر ارنست عامل اصلی اين موفقيت بود. در ابتدا، فرانس برای مدتی ناپديد شد. حس مادرانه‌ی آنا مانع از آن شد که کشتی را ترک کنند. پس از فروکش کردن طوفان، يک قايق ساختند و سوار بر آن، خود را به نزديک‌ترين جزيره رساندند. ارنست يک پزشک است و اطلاعات او در زمينه‌ی پزشکی است و تاکنون هيچ قايقی نساخته. برای همين، ابتدا طرحش با شکست روبه‌رو می‌شود و قايق غرق می‌شود. سپس طرحش را اصلاح می‌کند و اين‌بار موفق می‌شود. برای اجرای اين "پروژه"، فرمانده، با توجه به شناخت دقيق از موقعيتی که در آن قرار گرفته‌اند و هم‌چنين از شخصيت و توانايی‌های گروه خود، به‌درستی وظايف را بين اعضا تقسيم می‌کند. سپس، از اصول بسيار ابتدايی علمی استفاده می‌کند و وسيله‌ی مورد نيازش را می‌سازد. همه‌چيز را با دقت در نظر گرفته و اجرا کرده است. حالا نوبت آزمودن نتيجه است: قايق را به آب می‌اندازد. قايق به‌خوبی پيش می‌رود و همه خوشحال می‌شوند. ولی با اندکی شدت يافتن نسيم، به يک‌باره قايق وارونه می‌شود. حالا نوبت بازخورد گرفتن از وقايعی است که رخ داده. ارنست از همه‌ی آن‌چه در ذهن دارد و با استفاده از قدرت استدلال منطقی خود، دليل شکست را "حدس" می‌زند. پس از يافتن عامل احتمالی، آن‌را تصحيح و دوباره نتيجه را آزمايش می‌کند. اين‌بار نتيجه رضايت‌بخش است. بديهی است اين چرخه‌ی "شکست، بازخورد و تصحيح" ممکن است بارها و بارها در يک پژوهش رخ دهد.

ارنست خطاب به فرانس می‌گويد: هميشه "شجاع و پرطاقت" باش. اگر پژوهشگران شجاع نبودند، اميدی به کشف‌های نو و در نتيجه اين‌همه پيشرفت نبود. "پرطاقت" بودن نيز يک ويژگی بسيار ضروری برای يک پژوهش‌گر است. ولی آيا قرار است ارنست از فرانس يک پژوهش‌گر بسازد؟ تا جايی که داستان نشان می‌دهد، اين‌گونه نيست. رابينسون‌ها "انسان‌ها معمولی" هستند. تنها تفاوت آن‌ها با ديگران در شيوه‌ی نگرش آن‌ها به وقايع است. ارنست همواره از "اطلاعات" خود به‌خوبی استفاده می‌کند، ولی چيزی که او را به پيش می‌برد، "دانش" او نيست بلکه "بينش" اوست. اين بينش، در آنا نيز وجود دارد. او نيز پروژه‌ی توليد محصولات کشاورزی در جزيره‌ی دورافتاده را به‌خوبی هدايت و به نتيجه‌ی مطلوب می‌رساند. او نيز در اين راه چند بار شکست می‌خورد. مسئوليت‌پذيری و فرمان‌پذيری از ويژگی‌های ديگر آنا است: چيزی که عيناً و با همان شدت در ارنست هم ديده می‌شود! ارنست که به‌عنوان موجودی همه‌فن‌حريف نشان داده شده است، در نهايت و با تمام وجود خود را تحت فرمان کاپيتان قرار می‌دهد تا پروژه‌ی ساخت قايقی که قرار است آن‌ها را به استراليا برساند با موفقيت انجام شود.

در تلوزيون ايران تصور می‌کنم روزانه (به‌صورت ميانگين) بيش از دو برنامه‌ی آشپزی پخش می‌شود. اطلاعات عمومی افراد در زمينه‌ی اين "هنر" [؟] هر روز افزايش می‌يابد. ولی آيا همين برای پختن يک قورمه‌سبزی خوش‌مزه کافی است؟ از ديدگاه ديگری به قضيه نگاه کنيم. چگونه است که قورمه‌سبزی برخی افراد خوش‌مزه و مثال زدنی است و محصول برخی ديگر هرگز خوب از آب در نمی‌آيد؟ شايد بد نباشد از کسانی که خوب قورمه‌سبزی می‌پزند بپرسيم که کيفيت اولين محصولشان چگونه بوده است؟ (البته معمولاً "شانس اول" سبب می‌شود محصول اول خوب از آب دربيايد، در اين‌صورت در مورد محصول دوم هم بپرسيد!) آشپزی که روز به روز کيفيت غذاهايش بهتر می‌شود، قطعاً يک پژوهشگر است! "بهبود مستمر" هر چيزی تنها و تنها با انجام پژوهش امکان‌پذير است. برای يک آشپز، پژوهش به اين معنی است که ببيند با تغيير هر متغير، کيفيت محصول چه تغييری خواهد کرد.

از سوی ديگر، آشپزی که روز به روز تنها به تعداد غذاهايی که می‌تواند بپزد افزوده می‌شود، لزوماً يک پژوهشگر نيست! او هنوز در مرحله‌ی دانش‌آموزی است که هر روزه دانش‌اش افزايش می‌يابد.

وقتی در يک جزيره‌ی دورافتاده گير افتاده‌ايم، هرگز دانش ما برای زنده‌ماندنمان کافی نيست. استفاده‌ی صحيح از اين دانش، به مراتب مهم‌تر از ميزان دانش ماست. انتخاب بهترين و واقع‌بينانه‌ترين مسير ممکن، اجرای صحيح نقشه، آزمودن دقيق محصول و در صورت نياز، تصحيح نتيجه مراحلی است که در هر کاری همواره بايد مدنظر قرار گيرد. اين ويژگی يک پژوهشگر است.

واقعيت اين است که همه‌ی مسايلی که ما با آن‌ها سروکار داريم با علم ارتباط دارند. وقتی که کبريت را روشن می‌کنيم (يا به هر وسيله‌ی ديگری که شما آتشتان را مهيا می‌کنيد)، آبی که به جوش می‌آيد، دم کردن چای، پختن غذا و ... همه و همه ارتباط مستقيمی با علم دارند. انتظار می رود کسانی که ارتباط بيشتری با علم داشته‌اند، در صورتی که تمايلی برای انجام اين کارها داشته باشند، بهتر بتوانند همه‌ی اين کارها را انجام دهند.

پی‌نوشت:

-  تماشای "خانواده‌ی دکتر ارنست" را به همه پيشنهاد می‌کنم. اين کارتون نکات بسيار ارزشمندی برای برقراری ارتباط با همه‌ی اعضای خانواده و داشتن يک نگرش کارامد برای زندگی در اختيار بيننده قرار می‌دهد. ديدن اين کارتون برای هر شخصی با هر سن و سال و موقعيتی مفيد است!

-  اگر خواستيد قورمه‌سبزی‌تان خوشمزه شود، علاوه بر استفاده از قلمه گوسفند، حتماً از روغن جامد استفاده کنيد، ولی اگر خواستيد قورمه‌سبزی‌تان سالم باشد، بهتر است سبزی‌اش را تازه و حتی سرخ نشده استفاده کنيد. اگر ديديد قورمه‌سبزی ميزبان شما خوشمزه است، حتماً قصد جان شما را کرده! هنوز تحقيقات دانشمندان در زمينه‌ی قورمه‌سبزی کاملاً فعال است.

+ نوشته شده توسط محمد کمالوند در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 و ساعت 15:8 |

بعضی کارتون‌ها به نام سپهر است و به کام من! چند وقت پيش، از شبکه‌ی استانی، پويانمايي (انيميشن) "خانواده‌ی دکتر ارنست" پخش می‌شد. ياد آن روزها به‌خير که تنه‌ی درخت‌های صنوبر را برای استخراج شيره‌ی آن‌ها سوراخ می‌کردم که با آن کائوچو درست کنم!! گناهش به گردن دکتر ارنست!

نمی‌دانم چند درصد از علاقه‌ی سپهر به اين کارتون، به‌خاطر علاقه‌ی من به کارتون است، ولی به هر حال علاقه‌ی زيادی نشان می‌دهد: ديروز تا دی‌وی‌دی آن‌را ديد گفت: برای خودت بخر! و من هم خريدم تا از اول ببينم و امروز چند قسمت نخست را با سپهر ديديم و جای همه خالی!

به نظر من اين کارتون بی‌نظير است. دليل اصلی انتخاب اين کارتون، مطلبی است که در بخش دوم خواهم گفت، ولی تصور می‌کنم صحبت در مورد خود داستان هم خالی از لطف نباشد. اين کارتون با اختلاف يکی‌دو سال، هم‌سن پسر شجاع، هاچ، بل و سباستين، حنا دختری در مزرعه و ... است. اکثر قريب به اتفاق آن داستان‌ها، پيرامون فرزندی بود که به‌دنبال يکی از والدين‌اش می‌گشت. اطلاع دقيقی ندارم، ولی تصورم بر اين است که اين مسأله، يعنی فرزندان تک‌سرپرست، دغدغه‌ی آن‌روز جامعه‌ی ژاپن بوده است. تقريباً در همه‌ی آن داستان‌ها، شخصيت‌ها سياه‌وسفيد هستند. برای نمونه، شجاعت پسرشجاع به اندازه‌ی دلاوري‌های رمبو نپذيرفتنی است. نکته‌ی ديگر، ساده‌زيستی شخصيت‌های مثبت اين داستان‌هاست: می‌توان به وصله‌ی شلوار پدر پسر شجاع اشاره کرد يا فقری که پدربزرگ حنا با آن دست به گريبان است. انتخاب اين شرايط، شايد به دليل شرايط بعد از جنگ جهانی دوم بوده و ممکن است تک‌سرپرست بودن هم به دليل شرايط بعد از جنگ بوده باشد. راستش من هنوز هم نمی‌دانم مادر پسر شجاع کجا رفته بود!

اين‌ها داستان‌های نسل‌هايی بود که من در ميانه‌شان بودم. اما نسل‌های پس از من قهرمان‌های ديگری پيدا کردند. لاک‌پشت‌های نينجا و بن‌تن (Ben Ten) دو نمونه از اين قهرمان‌ها هستند. علاقه‌ی سپهر به اين شخصيت‌ها را مطمئنم به‌خاطر من نيست! در اين داستان‌ها، ديگر نشانی از ساده‌زيستی نيست. تکنولوژی‌های تخيلی عجيب و غريب حرف اول را در اين کارتون‌ها می‌زند. البته سازنده‌‌های آن‌ها ديگر ژاپنی نيستند: معمولاً محصولات هاليوود‌اند که از رسانه‌ی ملی پخش می‌شوند و سپس سر از کلوب‌ها درمی‌آورند. در باب اين‌ها حرف بسيار است؛ هم‌چنان که درباره‌ی فيلم‌های سينمايی (مخصوصاً) شبکه‌ی سوم سيما هم حرف بسيار است. به‌گمان من، کم‌خطرترين بخش اين فيلم‌ها همان است که سانسور می‌شود: بخش‌هايی که پخش می‌شود می‌تواند ذهن و ديدگاه يک ملت را به ويرانی بکشاند.

ولی در اين ميانه، "خانوده‌ی دکتر ارنست" چيز ديگری است. دکتر ارنست رابينسون پزشکی است که در سال‌هايی زندگی می‌کند که عصر ماشين‌های بخار است: به نظرم بايد داستان مربوط به نيمه‌ی دوم قرن نوزدهم باشد. "آنا" همسر دکتر است و آن‌ها سه فرزند دارند: فرانس، پسری حدوداً شانزده ساله، فلونه دختری حدوداً هشت ساله و جک پسر سه ساله. شخصيت‌پردازی اين سريال بی‌نظير است. تک‌تک شخصيت‌ها دقيق پردازش شده‌اند و کوچک‌ترين حرکت آن‌ها حساب‌شده است. از انتخاب لباس تا نوع حرکت‌های هر کس و مواجهه با مسايل گوناگون. رابينسون‌ها از سه نسل قبل در برن (پايتخت سوييس) پزشک بوده‌اند. اگرچه آن‌ها اهل سوييس‌اند، ولی فضای فرهنگی حاکم بر داستان کاملاً جهانی است و "اخلاق‌مداری" بر همه‌جای داستان حکم‌فرماست. "خانواده" يک مفهوم کليدی در داستان است و نقشی که هر کدام از افراد دارند کاملاً دقيق است. خانواده، در عين روشن‌فکری و مدرن بودن، فضايی کاملاً سنتی دارد. آنا لباس‌هايی بلند و کاملاً برازنده به تن دارد که تا پايان داستان، کارگردان اين لباس‌ها را حفظ می‌کند. حرکات او آرام و باوقار است. در عين مهربانی قدرتمند است و در عين قدرتمندی از موش می‌ترسد! در عين استقلال و در کمال توانمندی، کاملاً گوش به‌فرمان همسرش است و به او ايمان دارد. ارنست، مردی که هر فرزندی آرزو دارد پدری چون او داشته باشد: متين، مقتدر، مهربان، منطقی، صبور، وظيفه‌شناس و ... در اين خانواده، هر کسی جايگاه سنتی خودش را دارد. مردها هيچ وظيفه‌‌ی مشخصی در منزل ندارند و زن‌ها وظيفه‌ی مشخصی در بيرون ندارند. البته هم‌کاری در همه‌جا به چشم می‌خورد. تا جايی که امشب ديده‌ام، تنها يک نکته‌ی ناراست در اين انيميشن هست که گويا آن‌را هم از سريال‌های ايرانی ياد گرفته! در اين‌سريال هم ارنست و آنا در تخت‌های جداگانه می‌خوابند!

بگذريم، مقدمه به درازا کشيد؛ اگرچه خود اين موضوع و مقايسه ی کارتون‌ها مختلف موضوع بسيار جالب و البته قطعاً مفيدی است و بحث در اين زمينه را بسيار دوست می‌دارم. به‌هرحال، منظور من از طرح اين داستان چيز ديگری است: برخورد دکتر ارنست با وقايع.

اگر دکتر ارنست تصميم بگيرد قورمه‌سبزی بپزد (البته همان‌طور که گفتم او از مردهايی است که نسلشان منقرض شده و پايش را در کفش خانم ها نمی کند)، دست‌پخت‌اش چگونه خواهد بود؟!

ادامه دارد

+ نوشته شده توسط محمد کمالوند در شنبه نوزدهم فروردین 1391 و ساعت 23:2 |

همين روزها جمعيت زمين از مرز هفت ميليارد "انسان" می‌گذرد. به همه‌‌ی اين هفت ميليارد "انسان" می‌گوييم؛ شامل "من" و "تو". اگر از يک کودک خردسال بخواهيم که تصوير يک انسان را رسم کند، با چند شکل هندسی ساده موجودی را نشان خواهد داد که ما به آسانی او را از موجودات ديگر تميز خواهيم داد. يک سر، دو تا دست، دو تا پا و اگر کودک کمی باهوش‌تر باشد، تعدادی انگشت و دو تا چشم و ... همين کافی است که به يک موجود بگوييم انسان... از ديدگاه يک زيست‌شناس هم تعريف انسان کاملاً مشخص است: موجودی که تعداد مشخصی کروموزوم دارد، و از نظر ژنتيکی فلان ويژگی را دارد.

در ترموديناميک، سيال به ماده‌ای گفته می‌شود که توانايی جاری شدن داشته باشد: همين کافی است! ساده‌ترين سيال گاز ايده‌آل است که از تعداد بسيار زيادی ذره‌ی نقطه‌ای (بدون حجم) ساخته شده که اين ذرات با يک‌ديگر تعاملی ندارند و کاملاً مستقل از هم هستند. اين سامانه‌ی "فرضی" بسيار ساده، بسياری از مشخصات يک سيال "واقعی" را داراست: فضا را اشغال می‌کند، جاری می‌شود، در برابر جاری شدن از خود مقاومت نشان می‌دهد... ولی تفاوت‌هايی هم دارد که مهم‌ترين آن‌ها اين است که نمی‌تواند مايع شود و در نتيجه‌ی آن جامد هم نمی‌شود و تنها می‌‌تواند به شکل گاز وجود داشته باشد. رفتار اين سامانه‌ی فرضی (در علم به آن "مدل" می‌گوييم) را می‌توان با يک معادله‌ی رياضی بسيار ساده نشان داد. همه‌ی گازهای واقعی "تقريباً" از اين معادله پيروی می‌کنند؛ ولی اين‌که نتيجه‌‌ی اين معادله برای سامانه‌ی واقعی قابل قبول است يا نه، به ديدگاه ما و ميزان دقتی که مدنظر ماست بستگی دارد. اگر کمی توقع ما بالا باشد، حتماً به معادله‌ی ديگری نياز داريم. ولی آيا اين معادله‌ی جديد، که مثلاً برای گاز آرگون ارايه شده است، همواره جواب‌گو خواهد بود؟ بعيد است! راحت‌تر بگويم: هرگز! حتی با اين معادله نمی‌توان رفتار خود آرگون را در همه‌ی شرايط توصيف کرد! بنابراين ما به تعداد حالت‌هايی که آرگون می‌تواند وجود داشته باشد ضرب‌در تعداد مواد موجود در طبيعت، معادله‌ی رياضی نياز داريم تا رفتار ترموديناميکی طبيعت را توصيف کنيم. تعداد اين معادلات دقيقاً بی‌نهايت است!! به بيان ساده‌تر، اين کار از انسان و از علم ساخته نيست!

با اين حساب چه بايد کرد؟ يکی از کارهای مهم علم، دسته‌بندی، ساده‌سازی و تعميم است. وقتی به فرمول ساده‌ای مثل معادله‌ی حالت گاز ايده‌آل دست پيدا کنيم، مگر می‌توان به اين راحتی دست از سر آن برداشت؟! (اين "پيله کردن" گاهی آن‌قدر شديد است که دانش‌جويان خسته می‌شوند! به‌ويژه که مدل‌های از اين دست را غيرواقعی می‌پندارند.) در علم، ناگفته، بهتر می‌دانندکه تا آخر اين خط را بروند و از همه‌ی کم و کيف ماجرای مدلی مانند گاز ايده‌آل سر در بياورند. سپس نوبت تعميم است. می‌خواهيم بدون آن‌که سادگی ديدگاهمان را از دست بدهيم (البته تا حد ممکن که اين هم بستگی به دقت مورد نياز دارد)، روابط را بهينه کنيم، به‌گونه‌ای که پاسخ‌گوی سامانه‌های واقعی‌تر نيز باشد. نخستين بار، وان‌دروالس اين کار را کرد. به ازای هر تفاوت سامانه‌ی واقعی با گاز ايده‌آل، يک پارامتر به معادله‌‌ی حالت گاز کامل اضافه کرد و معادله‌ای ارايه داد که پس از بيش از يک قرن هنوز هم بسيار دوست‌داشتنی است. يکی دو دهه بعد هم برنده‌ی جايزه‌ی نوبل شد: به‌ظاهر به همين سادگی، ولی من ترجيح می‌دهم بگويم به‌خاطر اين همه هوشمندی و اين‌همه خلاقيت!

نمونه‌های بسيار ديگری از اين "مدل"ها وجود دارند که در علوم مختلف به‌سادگی آن‌ها را کاملاً منطقی و معقول می‌دانيم: زمين را يک کره فرض می‌کنيم و از اندکی‌ بيضی‌گون بودن آن يا وجود کوه‌ها و درياهای آن چشم‌پوشی می‌کنيم، مولکول‌ آرگون را کروی تصور می‌کنيم، پيوند بين دو اتم در مولکول را مانند يک فنر در نظر می‌گيريم و ... و می‌بينيم که به نتايجی دست می‌يابيم که با تجربه سازگاری بسيار خوبی دارند. بنابراين نتيجه می‌گيريم که فرض‌های ما واقع‌بينانه بوده است.

در نهايت می‌توانيم اين‌گونه بگوييم: زمين به‌صورت کره‌ای است که اندکی از حالت کاملاً کروی انحراف دارد؛ يا پيوند بين دو اتم - مثلاً-  حدود 95% با يک فنر کاملاً کشسان مشابهت دارد و تنها به اندازه‌ی 5% انحراف از خود نشان می‌دهد. در مواردی اين‌چنينی، می‌بينيم که اين چند درصد اختلاف طبيعت از مدل تأثير چندانی بر نتيجه‌ی نهايی ندارد. ولی در مواردی نيز اين‌گونه نيست!

برگرديم به همان مدل ساده‌ی گاز ايده‌آل. مولکول بسيار ساده‌ای مانند آرگون، تا حد بسيار زيادی شکل کروی دارد، حجم مولکول آن بسيار کوچک است، و تقريباً بيش از نود درصد مشخصات گاز ايده‌آل را داراست و تنها چيزی حدود 10% با آن اختلاف دارد. ولی همين ده درصد سبب می‌شود آرگون به مايع و سپس جامد تبديل شود. استخوان‌بندی اصلی رفتار آرگون يا آب را همان مولکول‌های نقطه‌ای تشکيل می‌دهد، ولی آيا می‌توان از رفتارهايی که مثل يک "اختلال" و بسيار جزيی هستند چشم‌پوشی کرد؟ اگر از اين اختلاف‌های اندک چشم‌پوشی کنيم، تفاوتی بين "آب" و "نيتروژن مايع" وجود ندارد!! اگر از اين اختلاف‌های اندک چشم‌پوشی کنيم، همه‌ی سيالات دقيقاً يک چيز هستند: سيال. اگر از اين جزييات بگذريم، همه‌ی انسان‌ها تنها "انسان" هستند و تفاوتی بين "من" و "تو" وجود ندارد: چه دنيای ملال‌آوری!

واقعيت اين است که اين همه تنوعی که در طبيعت به چشم می‌خورد، به دليل تفاوت‌های بنيادی نيست، بلکه به‌دليل تفاوت‌هايي است که به‌صورت يک "اختلال" (perturbation) ضعيف در زمينه‌ای از يک "مرجع" (reference) بسيار قوی ظاهر می‌‌شوند. اين، همان چيزی است که در مکانيک کوانتومی و مکانيک آماری به‌عنوان نظريه‌ی اختلال (perturbation theory) مطرح است. برای نمونه، رفتار و ساختار اصلی مايعات توسط نيروهای دافعه تعيين می‌شود (تصور عمومی برعکس است و جاذبه‌ها را مهم‌تر می‌داند!) ولی اگر جاذبه‌‌های بسيار ضعيف نباشند، هيچ مايعی وجود ندارد، و ... مانند اين است: برای تراشيدن يک پيکره‌، من و ميکل‌آنژ در کليات برابريم، ولی در جزئيات يکی "من" است و ديگری "ميکل‌آنژ"!

حال، کدام مهم‌تر است: جزئيات يا کليات؟!

پی نوشت: باران می بارد! به نظرم فعلاً این از همه مهم‌تر باشد!

+ نوشته شده توسط محمد کمالوند در یکشنبه نهم بهمن 1390 و ساعت 13:5 |

بر پهنه‌ی درياي نيلگون ايستاده‌ام. تا چشم می‌بيند، آسمان است و آب؛ "آسمان، آبی‌تر؛ آب، آبی‌تر..." و "آن‌جا که دريا پايان می‌پذيرد، آسمان آغاز می‌شود..." آن‌چنان آرامشی بر آب و آسمان حکم‌فرماست که نمی‌توانم دريابم کدام‌يک تصوير ديگری است. آرامشی عميق و عظيم بر من حاکم است....  چندی نمی‌گذرد که درمی‌يابم شکنجه‌ای بی‌پايان و دهشتناک در کار من است: "دچار آبی دريای بي‌کران" شده‌ام! به‌زودی بيهودگی بر من چيره خواهدشد.

بر ساحل دريا ايستاده‌ام. "باد و باران هر دو می‌کوبند". ماهيچه‌های گونه‌هايم را به‌سختی منقبض کرده‌ام تا چشم‌هايم از گزند باد سرد خيس در امان بمانند و به صخره‌هاي هرزه‌ای که بر ساحل روييده‌اند برخورد نکنم. اگر از بدتری نگريخته باشم، بی‌درنگ بازخواهم گشت!

بر ساحل دريا نشسته‌ام. خزه‌های مرطوب و سبز بر صخر‌ه‌‌هايی که جای‌جای با تناسبی گريزپای بر شن‌ها روييده‌اند، روييده‌اند. از جای جای آسمان، لکه های ابر سیاه وسفید آويزان شده است و هياهوی کودکانی که در دوردست به بازی مشغول‌اند، به پچ‌پچه‌ای ماننده است. نسيم، دريا را به رقصی دل‌ربا واداشته است. من، آرام، همه را آرام‌آرام با چشمانی باز نظاره‌گرم...

 

زمين ما، بر سر راه ستاره‌هايی است که گاهی تا صدها کيلومتر در ثانيه سرعت دارند و گذر سريع يکی از آن‌ها از کنار ما، زمين ما را به قعر تاريک کيهان شوت خواهد کرد. زمين ما کج‌دار و مريز و لنگ‌لنگان به حيات خود ادامه می‌دهد. اگرچه طبيعت، هرگز در وضعيت تعادلی به‌سر نمی‌برد، با اين وجود، هرگز از تعادل چندان فاصله نمی‌گيرد: طبيعت بر لبه‌ی تعادل ايستاده است: کمی آن‌سوتر، آشوبی است که نتيجه‌ی آن نابودی است و تنها اندکی اين‌سوتر نيز يک تعادل هميشگی و نامطلوب: انجماد همه‌چيز در همان نقطه‌ای که هستند!

طبيعت، همواره از (شبه) تعادلی به (شبه) تعادل ديگر جابه‌جا می‌شود. اين جابه‌جايی خود يکی از مختصات ضروری جهان هستی است. اين جابه‌جايی‌ها، با مفهومی که ما از زمان درک می‌کنيم، ارتباط تنگاتنگی دارند. برای هر جابه‌جايی، به يک عامل پيش‌برنده نياز است و البته در طبيعت، متغيرهای مؤثر آن‌قدر زياد هستند که لازم نباشد نگران انجماد باشيم. از سوی ديگر، جابه‌جايی‌هاي طبيعت به‌گونه‌ای هستند که امکان بازگشت آن به هيچ موقعيت پيش‌تر تجربه شده‌ای وجود ندارد. هرچه عامل پيش‌برنده نيرومندتر باشد، از تعادل دورتر و به‌هم‌ريختگی بيشتر می‌شود. تغيير مطلوب‌تر آن است که چنان رخ دهد که گويی " آب از آب تکان نخورده است"! انسان تنها با "تغيير" شرايط موجود می‌تواند به موقعيت‌های آرمانی خود نزديک‌تر شود. برای رسيدن به هر موقعيت‌ دل‌خواهی، راه‌های بی‌شماری پيش‌روی انسان است. اگرچه در نگاه نخست همه‌ی اين برنامه‌ها به يک موقعيت نهايی منجر می‌شوند، ولی در عمل هزينه‌ای که برای برخی از اين برنامه‌ها بايد پرداخت آن‌چنان سرسام‌آور است که توقف در نيمه‌راه قطعی است. برنامه بايد کاملاً کنترل‌شده، دقيق و "تعادلی" باشد تا در صورت نياز بتوان قسمتی از برنامه را تغيير داد. اين، ويژگی يک تغيير "برگشت‌پذير" است. در يک تغيير برگشت‌پذير، پل‌های سالم بی‌شماری پشت‌سر وجود دارد: تا آن‌جا که به ما ربط دارد، اصلاً جای نگرانی نيست!

نظريه‌ای که "جان نش" ارايه داد، معادلات اقتصادی را تغيير داد؛ در اين نظريه، "منفعت همگانی" مدنظر قرار گرفته بود. در تجارت، منفعت همگانی به اين معناست که گروهی ناچارند برای داشتن سود مستمر، "اندکی" از زياده‌خواهی خود بکاهند. به اين ترتيب، طرف ضعيف‌تر ماجرا نيز برای مدت‌زمان طولانی‌تری دوام خواهد آورد. بقای او لازمه‌ی بقای طرف قوی‌تر است. اين، يک وضعيت تعادلی (نزديک به تعادل) پايدار است.

در جامعه‌ی انسانی، ميل برای بردن سود بيشتر (از هر نوع) می‌تواند يک عامل پيش‌برنده‌ی نيرومند باشد. آدمی، برای سود بيشتر، ناگزير از "برخورد" است. از ديدگاه مدنی، چگونگی برخوردها در يک جامعه برای رسيدن به سودی سرشار و دايمی، مهم‌ترين پرسشی است که بايد به آن پاسخ گفت [؟].

پی نوشت ۱: امروز روز جهانی علم است.

پی نوشت ۲: خوشحال نباشيم که "همه چی آرومه" چون برای موج، آسودگی يعنی عدم!

پی نوشت ۳: امروزه تغيير برگشت ناپذیر کاملاً مد شده: "يک شبه..."

 

+ نوشته شده توسط محمد کمالوند در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 و ساعت 23:0 |

برخورد

سامانه‌ای از ذرات نقطه‌ای (فاقد حجم) را در نظر بگيريم. فرض کنيم اين ذره‌ها هيچ‌گونه تعاملی با يکديگر نداشته باشند، به عبارت ديگر هيچ شناختی از يکديگر و گذشته هم‌ديگر نداشته و رفتار آن‌ها در آينده هم مستقل از هم باشد. همچنين فرض کنيم هر ذره دارای سرعت مشخصی است که با سرعت  بقيه ذرات تفاوت دارد. ذرات در يک ظرف محبوس شده‌اند و تنها رخداد زندگی آن‌ها، برخورد گاه و بی‌گاه با ديواره‌های ظرف است. اگر بر اين سامانه زمانی، هرچند طولانی، بگذرد، چه تغييری در خصوصيات کلی سامانه و سرعت‌های ذرات بروز خواهد کرد؟

اگر برخورد ذرات با ديواره را کشسان در نظر بگيريم (يعنی سرعت ذرات پس از برخورد با ديواره تغيير نکند و پس از برخورد تنها جهت حرکت ذره عوض شود) می‌توانيم بپذيريم که هر ذره مسير مشخصی را به‌صورت دايمی طی می‌کند. هم‌چنين چون حجم ذرات برابر صفر است، هيچ برخوردی بين ذرات رخ نمی‌دهد: زندگی ذره، يک تکرار ملال‌آور و در نهایت تنهایی است (البته از ديدگاه ما)!

حال تغيير کوچکی در فرض‌هاي اوليه‌مان وارد کنيم. يعنی فرض کنيم ذرات حجم بسيار کوچکی دارند، به‌گونه‌ای که پس از مدت مديدی (البته از ديدگاه ذره!) دو ذره فرصتی برای رودررويی و سلام کردن بيابند. در اين حالت، اگر زمانی بر سامانه بگذرد، ذرات در هر برخورد مقداری از سرعت (در حقيقت انرژی جنبشی) خود را به ديگری می‌دهد: آن‌که سريع‌تر است سرعت‌اش را می‌بخشد و آن‌که کندتر است، کندی‌اش را! نتيجه آن‌که پس از هر سلامی، بده‌بستانی رخ می‌دهد و شباهت دو ذره (اين ذرات تنها يک ويژگی متفاوت دارند: سرعت‌های متفاوت) بيشتر و بيشتر می‌شود، تا جايي‌که در اندک زمانی همه‌ی ذرات تميزناپذير می‌شوند. همه‌ی ذرات، به هر سو که در حرکت باشند، بهره‌ی يکسانی از سرعت دارند و ديگر "تمايلی" برای بازستاندن سرعت خود از ديگری ندارند... بر اين سامانه، "تعادل" حکم‌فرماست.

مادامی که سامانه در حالت تعادلی است، تغيير محسوسی در چهره‌ی کلی سامانه رخ نمی‌دهد. اگرچه ذرات سرعت (تقريباً) ثابتی دارند، ولی احتمال آن‌که در عمر خود (تا ابد) دو بار از يک مسير بگذرند (در يک رودخانه شنا کنند!) چيزی در حد صفر است. اگرچه کليات (ميانگين) چشم‌اندازی که ذره در زمان‌های مختلف می‌بيند، بدون تغيير است ولی جزييات آن هرگز تکرار نمی‌شود و برای هر ذره، امکان آن‌که در هر مسيری قرار گيرد وجود دارد.

بنابرآنچه گفته شد، هنگامی که سامانه به وضعيت تعادلی خود می‌رسد، همه‌ی داشته‌های سامانه به‌طور تقريباً مساوی بين اجزای تشکيل‌دهنده‌ی سامانه تقسيم می‌شود. در حقيقت، تعادل هنگامی حاصل می‌شود که همه‌ی اجزاء دارای ميزان بهره‌مندی نسبتاً يکسانی از داشته‌های سامانه باشند. برای نمونه، سرعت در مثال ما تنها دارايی ذرات سامانه بود و در حالت تعادلی، سرعت همه‌ی ذرات تقريباً يکسان شده و سامانه بيشترين پايداری را داشته و عملاً تمايلی برای تغيير بيشتر در آن وجود ندارد.

در حالت تعادلی، ذره در بين دوستانی زندگی می‌کند که ناچار است همواره چهره‌ی تکراری آن‌ها را تحمل کند... و زجرآورتر آن‌که اين چهره، تفاوتی با چهره‌ی خود وی ندارد! تعادل بايد وضعيت بسيار دشوار و خسته‌کننده‌ای باشد!

پی‌نوشت: وضعيت تعادلی، مشابه وضعيتی است که برای يک جامعه‌ی انسانی وجود دارد و آن‌را با نام "عدالت اجتماعی" می‌شناسيم. ريشه‌ی دو واژه‌ی عدالت و تعادل نيز يکسان است.

ادامه دارد!

+ نوشته شده توسط محمد کمالوند در یکشنبه یکم آبان 1390 و ساعت 14:31 |

اولين واژگانی که "ايرن" ادا کرد، "گوگلی، گوگلی، گو" بود. هفتمين دندان او در 15 آگوست 1898 بيرون زد و در 5 ژانويه 1899 او صاحب 15 دندان بود! اين قسمتی از گزارش‌های منظمی است که مادر ايرن درباره‌ی کودکش می‌نويسد. اين دخترک، چند ده سال بعد برنده‌ی جايزه‌ی نوبل فيزيک شد. به نظر شما مادری که هر روز "با تشريفات کامل" وزن و قد فرزندش را به‌طور منظم ثبت کرده و او را حمام کرده است چقدر در اين جايزه سهيم است؟

البته انسان نبايد خودش را وقف کسی، حتی فرزندش، کند؛ ولی از قضا "ماری" هم خودش را وقف ايرن نکرده بود، چرا که او اولين کسی بود که خود برنده‌ی دو جايزه‌ی نوبل شد: افتخاری که تا پنجاه سال بعد نصيب کس ديگری نشد. جالب اين‌جاست که او حاضر نشد ايرن را به کسی بسپارد تا در مراسم اعطای جايزه‌ی اولش شرکت کند! ماری کوری هم شيمي‌دان (فيزيک‌دان) بود!

پی‌نوشت ۱: چند روز پيش جشن معارفه‌ی دانشجويان ورودی امسال بود. روی يکی از تابلوهايی که برای اين جشن نصب شده بود، عکس چند تن از شيميدان‌های بزرگ بود و بر تارک اين تابلو، تصوير "ماری‌کوری" خودنمايی می‌کرد. کوری تنها شيمی‌دانی است که نوبل فيزيک را دريافت کرده، آن‌هم نه يک بار، بلکه دو بار! اين‌که عکس ماری بالای عکس آن‌همه مرد بود، البته به‌دليل برگزارکنندگان جشن بود که عموماً از دانشجويان دختر بودند. برای همين به نظرم جالب آمد که همان‌طور که از زندگی علمی ماری کوری سرمشق گرفته‌ايم کمی هم از زندگی خانوادگی او درس بگيريم.

پی‌نوشت ۲: اين مطلب نه علمی است و نه فلسفی؛ ولی از آن‌جا که چراغ وبلاگ مدت مديدی است خاموش است، ديدم بد نيست شمعی در آن بيفروزم.

پی‌نوشت ۳: به خاطر چالش انگیز بودن این بحث، و همچنین بی نتیجه بودن بحث ها، یادداشتها را پاسخ نخواهم گفت. در حقیقت، پاسخ گفتن به یادداشتها سبب خواهد شد درجه حرارت این وبلاگ بالا رود و من از سوختن هراس دارم

پی نوشت ۴: منبع این نوشته، کتاب "شش نظریه ای که جهان را تغییر داد" نوشته ی پل استراترن است.

+ نوشته شده توسط محمد کمالوند در جمعه بیست و دوم مهر 1390 و ساعت 16:1 |

عجب بدشانسي! بعيد است كسي از ما اين جمله را به‌كار نبرده باشد و بعيد است كسي اين جمله‌ي كوتاه را كمتر از "عجب خوش‌شانسي" به‌كار برده باشد! عموماً تمايل ما برآن است كه پيش ديگران خود را بدشانس جلوه دهيم. ترس از "چشم خوردن"، مظلوم‌نمايي و البته خود را بسيار توانمندتر از آن‌چه هستيم نشان دادن و يا دلايل ديگري كه در اينجا موضوع بحث ما نيستند، مي‌توانند دليل‌هايي باشند كه ما تمايل داريم خود را بدشانس بدانيم يا بناميم. ولي واقعاً شانس چيست؟

"عجب بدشانسي" هنگامي به‌كار برده مي‌شود كه طبيعت (يا همان روزگار) بر خلاف "پيش‌بيني" ما رفتار كند. ولي ما بر چه پايه‌اي رفتار طبيعت را پيش‌بيني مي‌كنيم؟ براي پيش‌بيني ناگزيريم از يك معادله (رياضي يا غيررياضي، نوشته يا نانوشته) استفاده كنيم. اين معادله نيز از دو جزء دايمي تشكيل شده: متغير(هاي) مستقل و متغير(هاي) وابسته. متغير وابسته همان است كه قرار است پيش‌بيني كنيم و متغيرهاي مستقل، همه‌ي عامل‌هايي هستند كه در چگونگي نتيجه‌ي مورد پيش‌بيني ما دخالت دارند. براي يك پيش‌بيني دقيق، چند شرط لازم است:

-       متغيرهاي مستقل به‌درستي شناسايي شده باشند.

-       معادله موضوعيت داشته باشد؛ به بيان ديگر، رابطه قابل قبولي بين متغيرهاي مستقل و وابسته برقرار شده باشد.

-       معادله از دقت كافي برخوردار باشد.

حال ببينيم هركدام از اين سه شرط چگونه روي دقت پيش‌بيني ما (و در نتيجه قضاوت در مورد ميزان خوش‌شانسي‌مان) تأثير مي‌گذارند.

چه روز قشنگي! اين كه روز را قشنگ ببينيم، نمي‌تواند مانعي باشد براي آن‌كه امروز تصادف نكنيم! البته قشنگ ديدن روز و مثبت‌انديشي مي‌تواند روي روحيه و اعتمادبه‌نفس ما تأثير بگذارد و احتمال تصادف را كمتر كند،‌ ولي ممكن است راننده اتومبيل روبه‌رويي هم يك قرص روان‌گردان مصرف كرده باشد و روز را قشنگ‌تر از ما ببيند... يا اصلاً اتومبيل ما را يك سوسك ببيند و بخواهد له‌اش كند... قشنگي روز، آفتابي بودن، آبي بودن آسمان و مثال‌هاي از اين دست، هيچ كدام متغيرهايي نيستند كه بتوانند روي –مثلاً- تصادف كردن يا نكردن ما تأثير بگذارند و اگر معادله‌ي ما با استفاده از اين متغيرهاي مستقل بنا نهاده شده باشد، پيش‌بيني ما قابل اعتماد نيست: بايد خوش‌شانس باشيم كه با اين معادله پيش‌بيني درستي داشته باشيم.

نكته‌ي دوم، موضوعيت داشتن معادله است. فرض كنيم مي‌خواهيم پيش‌بيني كنيم كه آيا امروز رأس ساعت 12 ظهر باران خواهد باريد يا نه. مي‌دانيم كه -مثلاً- اگر دماي هوا كمتر از 20 درجه باشد،‌ به احتمال 10% باران خواهد باريد. اگر رطوبت بيشتر از 90% باشد، احتمال بارش باران 40% است. اگر هوا ابري باشد، با احتمالي برابر با 80% باران خواهد باريد. حالا اگر امروز دماي هوا 15 درجه و هوا ابري و رطوبت هم 80% باشد، آيا باران خواهد باريد؟ بديهي است بايد محاسبه كنيم. براي اين محاسبه بايد بين سه متغير مستقل، يعني دما، رطوبت و ابري بودن (در اينجا واقعاً مستقل نيستند!) و متغير وابسته يعني بارش باران ارتباطي منطقي برقرار كرد. اين معادله مثلاً مي‌تواند به‌صورت احتمال بارش=2*(ابري بودن)^2+3*رطوبت-2*دما باشد. بديهي است اگر ضرايب و توان‌ها (و در حالت كلي شكل معادله) درست انتخاب نشوند، معادله‌ي ما موضوعيت نخواهد داشت و توان پيش‌بيني درست را ندارد.

اما ببينيم دقت معادله چگونه تعيين مي‌شود. به‌صورت كلي، دو مورد بر دقت معادله تأثيرگذارند: تعداد متغيرهاي مستقل مورد استفاده و هم‌چنين چگونگي تعيين نقش يا وزن آن‌ها در معادله. در مثال بارش باران، مثلاً مي‌توان نقشي را براي ميزان گردوغبار هم در نظر گرفت كه در معادله‌ي اوليه ما ناديده گرفته شد و بديهي است كه اگر از اين معادله استفاده كنيم، پيش‌بيني ما داراي خطا خواهد بود و پيش‌بيني درست ما چيزي بجز خوش‌شانسي نخواهد بود!

رفتارهاي ساده‌ي طبيعت تابعي از تعداد بسيار زيادي متغير است و پيش‌بيني اين رفتارها مستلزم دانستن رابطه‌ي دقيق بين اين متغيرها و رفتار موردنظر است. شناسايي همه‌ي اين متغيرها نيز در بسياري موارد ناممكن و يا لااقل بسيار دشوار است. واقعيت اين است كه در علم ما همواره به بررسي مدل‌‌هاي ساده شده‌اي از طبيعت مي‌پردازيم. مدل ساده شده به معناي آن است كه متغيرهايي كه تأثير آن‌ها "قابل چشم‌پوشي" است را عملاً ناديده مي‌گيريم. بنابراين، تقريباً در اكثر موارد، معادلات ما تقريب‌هايي از رفتار طبيعت هستند و ممكن است "ابر و باد و مه و خورشيد و فلك" به‌گونه‌اي رفتار كنند كه "اتفاقاً" پيش‌بيني علمي ما درست از آب درنيايد. بنابراين، پيش‌بيني‌هاي علمي هرگز به معناي آن نيست كه حتماً و 100% اين اتفاق رخ خواهد داد، ‌بلكه به اين معناست كه اگر عامل‌هايي كه از تأثير آن‌ها چشم‌پوشي كرديم بازيگوشي نكنند و نخواهند خودي نشان بدهند، و هم‌چنين، عامل‌هاي احتمالي كه تأثيرگذارند و ما آن‌ها را نمي‌شناسيم هم به غيبت خود ادامه دهند، آن‌وقت پيش‌بيني ما دقيق خواهد بود! مي‌بينيم كه چقدر بايد خوش‌شانس باشيم تا حتي يك پيش‌بيني علمي ما درست از آب دربيايد!

در نتيجه، "عجب بدشانسي" تنها و تنها نتيجه‌اي از بي‌اطلاعي و عدم علم كافي ما براي پيش‌بيني يك رخ‌داد است و پيش‌بيني درست ما همواره يك خوش‌شانسي است: ما سراسر خوش‌شانسيم و هرآنچه بدشانسي مي‌دانيم، اتفاقات كاملاً طبيعي است: همين كه وجود داريم، همين كه زنده‌ايم، همين كه در سلامت نسبي به‌سر مي‌بريم، همين كه يك شهاب‌سنگ به ما برخورد نمي‌كند، همين كه ... بايد خوشحال باشيم (و اگر ايمان داريم، شاكر باشيم) كه اصلاً و هنوز هستيم و خوشحال باشيم كه تنها گاهي پيش‌بيني‌هايمان غلط از آب درمي‌آيد... ما بسيار خوش‌شانسيم!

پی نوشت ۱: در "نجات سرباز رایان" صحنه‌ی بسیار تأثیرگذاری وجود دارد. در یک درگیری بسیار سخت، گلوله‌ای به کلاه سربازی برخورد می‌کند. سرباز در اوج درگیری کلاهش را از سر برمی‌دارد و با حیرت و خوشحالی به آن نگاه می‌کند: (شاید در ذهنش) چه خوش‌شانسی! من رویین‌تن‌ام! هنوز حیرت سرباز تمام نشده که گلوله‌ی دیگری این‌بار جمجمه‌اش را سوراخ می‌کند... اتفاقات مستقل از هم هستند!

پی نوشت ۲: این مطلب، در ادامه ی مطلب های پیشین: قوانین خوشبخت   و پهنای باریکه امکان وقوع (بخش اول و دوم) است.

+ نوشته شده توسط محمد کمالوند در دوشنبه سوم مرداد 1390 و ساعت 23:48 |

قصه‌ی "فيل‌شناسی در شب" مولانا را همه می‌دانيم. واقعيتی به‌نام فيل وجود دارد که هر کسی به فراخور ديدگاه‌ و درکش، توصيفی از آن می‌کند. فيل، آن‌چه همه‌ می‌گويند هست، ولی آن‌چه هر کسی می‌گويد فيل نيست. همه درست می‌گويند، ولی فيل واقعی حاصل‌جمع همه‌ی دريافت‌هاست: از هر ديدگاهی که به طبيعت نگاه کنيم، توصيفی از آن خواهيم داشت؛ مثلاً حاصل نگاه يک شاعر به طبيعت يک شعر است و حاصل نگاه يک دانشمند به همان طبيعت يک قانون علمی است و نگاه يک فيلسوف نيز به يک گزاره‌ی فلسفی منجر خواهد شد. اين بيان‌ها از يک واقعيت يکسان (طبيعت) گاه چنان متفاوت می‌نمايند که بيان‌کنندگان آن منظور همديگر را درک نمی‌کنند!

ادعا نمی‌کنم قصه‌ی فيل‌شناسی در شب به "ديدگاه هولوگرافيک" نسبت به طبيعت منطبق است ولی چندان هم بی‌راه نيست. به نظرم بهترين مثال برای هولوگرافيک بودن طبيعت همان تبديل فوريه است.

ايده‌ی هولوگرافيک بودن جهان، ايده‌ی بسيار زيبايی است. اينکه همه‌ی جهان واقعيتی است به‌هم پيوسته و از هر ديدگاهی به آن بنگری، انعکاس ديدگاه خودت را خواهی ديد. اين ايده در دو فصل ابتدايی کتاب جهان هولوگرافيک، نوشته‌ی مايکل تالبوت توضيح داده شده است. کارگردان بزرگ سينمای ايران [و جهان]، داريوش مهرجويی، نيز آن‌را بسيار شيوا و روان ترجمه کرده‌اند. مهرجويی در يادداشتی که در ابتدای کتاب نوشته‌ است، به اين نکته اشاره کرده‌اند که "اگر کسی سی ‌چهل صفحه‌ی اول را تحمل کند، کتاب او را برده است." من نيز با همين ديدگاه مطالعه‌ی کتاب را آغاز کردم و ديدم که اتفاقاً همان سی چهل صفحه‌ی نخست هم بسيار جالب بود. به فصل‌های سوم به بعد که رسيدم، انگار در باتلاق گير افتاده باشم، با انبوهی از مثال‌هايی روبه‌رو شدم که ادعا شده بود "با زبان مدرن علمی" بيان شده‌اند. از ديدگاه من، بسياری از مثال‌ها و گفته‌های فصل‌های سوم به بعد کتاب، کاملاً غيرعلمی است. البته بايد متذکر شوم که همچنان که "علمی بودن" لزوماً يک حسن نيست، "غيرعلمی" بودن هم لزوماً يک عيب به‌شمار نمی‌رود. زندگی ما سرشار از حرف‌های غيرعلمی است. بيشتر ارتباطات روزمره‌ی ما حرف‌های غيرعلمی است... مرادم اين نيست که هرچه غيرعلمی باشد خوب نيست يا درست نيست. چيزی که خوب نيست، اين است که حرف غيرعلمی را علمی جلوه دهيم. وقتی اين اتفاق رخ دهد، ديگر حرف غيرعلمی نه‌تنها علمی نيست که شکل "ضدعلمی" به خودش می‌گيرد. اين گفته‌ها بيشتر چهر‌ه‌ی علم را تخريب می‌کند.

تصور من اين است که نوشته‌های تالبوت با سه چيز "ضديت" دارد: مذهب، عرفان و علم! جالب اين است که نويسنده‌ی کتاب به‌شدت بر علمی و عرفانی بودن گفته‌هايش تأکيد دارد. ضديت کتاب با مذهب و عرفان در حيطه‌‌ای است که من کمترين اطلاعات لازم برای باز کردن مطلب را دارم و مخصوصاً در چارچوب بحث‌های اين وبلاگ نمی‌گنجد. تنها به ذکر چند نمونه‌ی عينی در اين زمينه اشاره می‌کنم: صفحه‌ی 376، پاراگراف اول، سطر چهارم: "... بسياری از تجربه‌گران تأکيد دارند بر تفاوتی که ميان دين و مذهب از يک سو و معنويت و روحانيت از سوی ديگر است." يا صفحه‌ی 383، سطر آخر: "... نمی‌بايد ادراک و فهم روحانی را به ادراک و فهم مذهبی تبديل کرد". همچنين، در جای جای کتاب از "تناسخ" به‌عنوان يک امر کاملاً پذيرفته شده و قطعی سخن می‌رود، عرفان‌های شرقی و سرخ‌پوستی و اسلامی و مرتاضی با جادوگری هم‌ارز گرفته می‌شوند... خلسه‌ی ناشی از استعمال مواد مخدر با تجربه‌های عرفانی قابل مقايسه (برای احتياط نمی‌گويم يکسان، در صورتی که برداشت من از کتاب کاملاً يکسان است!) است و ... به نظر من اين کتاب، به هر دليلی، خواسته يا ناخواسته، چهره‌ی عرفان را (هر چه که هست) خدشه‌دار می‌کند. اميدوارم در اين زمينه، متخصصان امر اظهارنظرهای تخصصی ارايه کنند.

تالبوت، نويسنده‌ی کتاب، يک فرد "جن‌زده" است. البته اين ادعای من نيست، خود تالبوت در پاراگراف پايانی صفحه‌ی 205 و بسياری جاهای ديگر به اين مطلب اشاره می‌کند و البته به آن افتخار هم می کند. تالبوت در همه‌ جای کتاب، با ارايه‌ی مثال‌های بی‌شمار تأييد شده، تأييد نشده، درست و غلط (مثل اظهار نظر درباره‌ی جرم نوترينو) سعی دارد علم را ناکارامد جلوه دهد (اگرچه بعضی مواقع، علم را هم مورد لطف خود قرار می‌دهد). نويسنده‌ی کتاب، ظاهراً "سخن علمی" را با "سخن عالم" اشتباه گرفته است، چرا که در بسياری جاهای کتاب به نقل قول از دانشمندان بزرگ می‌پردازد که ايده هولوگرافيک را تأييد کرده‌اند... بديهی است که در روش علمی با "شاهد معتبر جمع کردن" نمی‌توان چيزی را به اثبات رساند. همچنين، با آوردن مثال‌های بی‌شمار هم نمی‌توان چيزی را به اثبات رساند. دليل سکوت يک مرد علمی مانند بوهم در باب رويدادهای خاص و معجزه‌آسا هم همين است (برای نمونه صفحه‌ی 189). اگر نظر شخصی من را بخواهيد، آوردن اين همه مثال بيش از آن‌که ايده‌ی هولوگرافيک بودن جهان را تقويت کنند، تنها ضربه‌ای است بر پيکره‌ی اين ايده‌ی زيبا!

پی‌نوشت ۱:  اين متن چکيده‌ای است از يک متن مفصل که احتمالاً در آينده (احتمالاً در جايی ديگر) منتشر خواهد شد.

پی‌نوشت ۲:هولوگرافيک بودن جهان ايده ای است که اثبات یا رد همه یا بخشی از آن ممکن است صدها سال به طول بیانجامد.

+ نوشته شده توسط محمد کمالوند در یکشنبه نوزدهم تیر 1390 و ساعت 0:41 |

سبحان، دوست پزشک من، از نظم مسحورکننده‌ی اندام‌های (organism) انسان صحبت می‌کرد. گفتم: مگر اندام‌های انسان منظم‌اند؟!

از "نظم" هم مانند بسياری واژه‌های ديگر، هر روزه استفاده می‌کنيم ولی اگر از ما [من] بپرسند "نظم چيست؟"، به‌آسانی نخواهيم توانست معنای دقيقی که مورد پذيرش همگان باشد را برای آن برشمريم. اگرچه هدف اين نوشته تعريف نظم نيست، ولی بد نيست پيش از ورود به بحث اصلی ديدگاه شخصی خودم را ابراز کنم؛ اميدوارم با نظرات دوستان بتوانم به تعريف دقيق‌تری دست يابم.

نظم را می‌توان وجود "الگوهای تکرارشونده" يا تناوب در يک سامانه تعريف کرد. وجود الگوهای تکرارشونده، چيزی مانند يک موج را ايجاد می‌کند که يک واحد تکراری به‌صورت متناوب در آن تکرار می‌شود. فاصله‌ی بين هر دو تکرار در يک موج مثلاً سينوسی همان طول موج است. در سی‌وسه‌پل اصفهان، نظم را می‌توان در تکرار دهانه‌های پل ديد و در کاشی‌کاری‌های مسجد شيخ لطف‌الله هم وجود همين الگوهای تکرارشونده را می‌توان با دقت بيشتری يافت. وجود الگوهای تکرارشونده در يک سامانه سبب می‌شود ما با دقت کمتری (يا سرعت بيشتری) بتوانيم اجزای سامانه را تشخيص دهيم و رفتار بخش‌های ديگر سامانه را پيش‌بينی کنيم. هم‌چنين، برای به‌خاطر سپردن کيفيت سامانه، به حافظه‌ی کمتری نياز داريم. به همين ترتيب، با افزايش بی‌نظمی در يک سامانه، برای شناختن سامانه نياز به دقت بيشتری خواهيم داشت. در نهايت می‌توان ادعا کرد که نظم دارای مرتبه‌های مختلفی است و تشخيص ميزان نظم موجود در يک سامانه در گرو درک ما از بی‌نظمی است و نظم و بی‌نظمی دو مفهوم کاملاً وابسته به‌هم هستند که عملاً در کنار يک‌ديگر معنا می‌يابند. اگر بی‌نظمی نباشد، نظمی هم وجود ندارد.

با تعجب (تصنعی البته!) گفتم: ولی اندام‌های بدن منظم نيستند! و سبحان هم با تعجب (واقعی البته!) نگاهم کرد! پرسش اين است: "آيا طبيعت و جهان هستی منظم است؟" تقريباً همه‌ی ما از نظم عظيمی که در طبيعت نهفته است شنيده‌ايم يا گفته‌ايم. ولی واقعيت آن است که جهان هستی به همان اندازه که منظم است، بی‌نظم هم هست. همان‌گونه که گفته شد، درک ما از نظم در گرو وجود بی‌نظمی است. به ازای هر سامانه‌ی منظمی که در طبيعت وجود دارد، حالتی از بی‌نظمی برای همين سامانه در داخل همين طبيعت قابل تصور است. بنابراين، به ازای هر نظمی در طبيعت، حداقل يک بی‌نظمی وجود دارد. در حقيقت، "حالت کاملاً منظم" تنها يکی از حالت‌های بی‌شمار سامانه است که می‌تواند وجود داشته باشد. از اين‌رو، به آسانی می‌بينيم طبيعتی که منظم می‌پنداريم، پر از حالت‌های نامنظم است. حال چگونه است که ما تنها يک حالت منظم را به اين همه حالت نامنظم ديگر ترجيح می‌دهيم، به گمانم بايد ريشه‌ی روان‌شناختی داشته باشد.

ولی آيا سامانه‌ای که نامنظم می‌ناميم، واقعاً نامنظم است؟! مثلاً از نظر هندسی، شبکه‌ی رگ‌ها و مويرگ‌های بدن انسان منظم است يا نامنظم؟ نگاه سرسری به هندسه‌ی اين شبکه نشان می‌دهد که هيچ نظمی در ساختار آن وجود ندارد. ولی نگاه عميق‌تر و دقيق‌تر به اين شبکه‌ی درهم‌ و برهم نظر ما را تغيير خواهد داد. اگر شبکه‌ی رگ‌ها و مويرگ‌های دست را با همين شبکه برای پا مقايسه کنيم، دورادور و برای يک غيرحرفه‌ای تشخيص تفاوت آن‌ها دشوار است؛ به عبارت ديگر، اين دو شبکه شباهت‌های بسياری دارند. همچنين، شبکه‌ی رگ‌ها و مويرگ‌های انگشت‌های دست و خود دست هم از همين شباهت بهره می‌برند. اگر دقيق‌تر نگاه کنيم، شبکه‌ی رگ‌های بدن انسان از يک‌سری الگوی تکرارشونده ساخته شده است که نشان‌دهنده‌ی مرتبه‌ای از نظم در اين شبکه است. بنابراين، اگرچه در نگاه نخست شبکه‌ی مويرگ‌های بدن انسان به کلافی سردرگم شبيه است، ولی واقعاً با دقت بيشتر می‌توان آن‌را منظم دانست. بديهی است که مرتبه‌ی اين نظم چندان بالا نيست. به همين ترتيب، در هر کجای طبيعت می‌توان اين الگوهای تکرارشونده را يافت: جنگل از درخت، درخت از شاخه و شاخه از زيرشاخه و ... ساخته شده‌اند، رشته‌کوه از تعدادی کوه، هر کوه از تعدادی صخره، صخره‌ها از سنگ و ... به بيان ديگر، وجود الگوهای تکرارشونده را در همه جای طبيعت می توان يافت. بنابراين، طبيعت اگرچه منظم نيست ولی بی‌نظم هم نيست، طبيعت از مرتبه‌ای از نظم برخوردار است. اين مرتبه به فراخور ديدگاه و دقت و دانش‌ هر کسی ممکن است تغيير کند.

ولی آيا اين کاملاً منظم نبودن برای طبيعت يک ضعف به‌شمار می‌رود؟ قطعاً اين‌گونه نيست. نظم ذاتاً يک برتری به‌شمار نمی‌رود. چه‌بسا گاهی يک سامانه‌ی نامنظم مطلوب‌تر از سامانه‌ی کاملاً منظم باشد. اگر قلب انسان کاملاً منظم کار کند، به سرعت از کار خواهد ايستاد: وجود اندکی "آشوب" در کار قلب برای سلامت آن کاملاً ضروری است. ضرورت اين آشوب (برای نمونه)، برای طبيعت يک قانون‌مندی به‌شمار می‌رود: طبيعت اگرچه منظم نيست ولی کاملاً قانون‌مند است. در دل بی‌نظمی طبيعت نظم ظريف‌تری نهفته است که آن‌را سرشار از زيبايی می‌کند.

در مسجد شيخ لطف‌الله نظم گريزپاتر از سی‌وسه پل است و زيبايی‌اش نيز به همين نسبت مسحورکننده‌تر...

+ نوشته شده توسط محمد کمالوند در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390 و ساعت 0:58 |

در نوجوانی نقشه‌ای برای ساخت ماشینی که امروز می‌دانم ماشین دايمی نوع دوم است (يا حتی با کمی خوش‌شانسی نوع اول!) داشتم. آن‌روزها، خیلی ساده، با وصل کردن یک مولد برق (همان دینام دوچرخه) به یک موتور الکتریکی (آرمیچر ضبط صوت) می‌شد مجموعه‌ای داشت که دينام انرژی الکتریکی مورد نياز آرميچر را تأمين کند و آرميچر هم انرژی مکانيکی مورد نياز دينام را... تنها به يک استارتر نياز بود که آن هم قرار بود خودم جورش را بکشم. برادرم می‌گفت به‌خاطر اصطکاک اين ماشين خواهد ايستاد... البته راست می‌گفت، ولی بعداً فهميدم که ماجرا از اصطکاک هم ريشه‌دارتر است!

اگر مسأله اصطکاک باشد، پس با حذف اصطکاک می‌شود يک ماشين داشت که همواره با بازده 100% کار کند... حالا که ترموديناميک تدريس می‌کنم، به قانون دوم که می‌رسم، می‌گويم: شما حتی در ذهنتان هم نمی‌توانيد ماشين دايمی نوع دوم بسازيد! ساخت ذهنی يک ماشين دايمی نوع دوم، مستلزم آن است که همه چيز ايده‌آل باشد، اصطکاک نداشته باشيم، بهترين طراحی را به‌کار بگيريم، بهترين مواد را و ... ولی در هر صورت، باز هم ذهن ما اجازه نخواهد داد وجود چنين ماشينی را "بپذيريم". چرا؟

برای اثبات اين ادعا، از "منطق" استفاده می‌کنم و مثلاً با استفاده از برهان خلف نتيجه می‌گيريم که در صورت حذف همه‌ی عامل‌های مزاحم، باز هم امکان وجود چنين ماشينی منتفی است. گفتنی است که عامل‌های مزاحم شايد روزی با پيشرفت بشر به حداقل برسند و اگر آرمانی فکر کنيم، بگوييم روزی بشر به جايي برسد که بتواند همه اين مزاحمت‌ها را حذف کند (اين احتمال را برای آن مطرح می‌کنم که بسياری از دانشجويان معتقدند با پيشرفت علم، ساخت چنين ماشين‌هايی امکان‌پذير خواهد شد). ادعای قانون دوم ترموديناميک آن است که حتی در آن روز هم، ماشين دايمی نوع دوم وجود نخواهد داشت، چرا که "مغاير با قانون دوم ترموديناميک است"! اگر سرسری نگاه کنيم، ممکن است بگوييم اين اثبات ادعا با خود ادعاست! ولی در واقع اين‌گونه نيست و ريشه‌ی قانون دوم در مشاهدات روزمره‌ی بشری و رفتار طبيعت نهفته است. بی‌شک بسياری از مشاهدات روزمره‌ای که منجر به تبيين اين قانون شده‌اند، امروزه به فراموشی سپرده شده‌اند و يکی از اين مشاهدات ممکن است تلاش بشر برای ساخت ماشين دايمی نوع دوم بوده باشد....

برگرديم به امکان  وقوع ذهنی پديده‌ها. در ترموديناميک می‌بينيم اگر ذهنی قانون دوم ترموديناميک را "بپذيرد"، ديگر امکان ساخت ماشين دايمی نوع دوم را "نمی‌پذيرد"! در حقيقت، پذيرش هر چيزی، به‌عنوان يک قيد برای وقوع بقيه‌ی پديده‌ها به‌شمار می‌رود. به همين دليل، ذهنی که "تجربه" داشته باشد، هرچيزی را نمی‌پذيرد. برای سپهر، این تجربه به‌سادگی آن است که نمی تواند لباس‌های دورانی که "نی‌نی" بود را بپوشد...

از ديدگاه يک کودک، همه‌چيز امکان‌پذير است. در ذهن کودک، هنوز چارچوبی وجود ندارد که او را مقيد کند. به همين دليل نسبت خلاقيت به دانش يک کودک بسيار زياد است. با افزايش سن، یا بهتر بگويم، با افزايش تجربه، از سويی فرد با پديده‌های متنوع‌تری روبه‌رو می‌شود که خلاقيت او را افزايش می‌دهد و از سوی ديگر، هر تجربه‌ای به‌معنای يک "ناممکن" است. معمولاً برايند اين‌دو، کاهش نسبت خلاقيت به دانش است. بسياری از دانشجويان نوپا و جويای نام و مشتاق علم (خودم اين‌‌طوری بودم!) با اين ديدگاه به علم‌آموزی روی می‌آورند که همه‌ی قواعد مرسوم را به هم بريزند، و استناد آن‌ها به اين قضيه است که به مرور زمان نقصان همه‌ی قواعد علمی آشکار می‌شود و از قضا، در ابتدا معمولاً جامعه‌ی علمی از پذيرش نظريه‌های جديد امتناع می‌کند... برخورد با اين دانشجويان بسيار حساس است. اگر بسيار قاطعانه و "خشن" قيدهای علمی را بروز دهيم، خلاقيت کاهش خواهد يافت. به گمانم بايد تا حدی به تجربه‌های شخصی دانشجو که به احتمال بسيار زياد به بيراهه می‌رود تن داد.

+ نوشته شده توسط محمد کمالوند در دوشنبه سی ام خرداد 1390 و ساعت 14:58 |

سپهر کمتر از سه سال داشت که در یک روز نم‌ناک بهاری (که مرا ياد ظهر پنج‌شنبه‌های آبی‌رنگ کودکی‌ام می‌انداخت، وقتی که از مدرسه برمی‌گشتيم!) کنار لانه‌ی مورچه‌ها ایستاده بودیم و با شوق و ذوق آن‌ها را تماشا می‌کرديم و شخصیت‌های خیالی از آن‌ها می‌ساختيم.... در کودکی دوست داشتم داخل لانه‌ی مورچه‌ها را ببينم و نقشه‌های فراوانی برای اين‌کار می‌کشيدم... از سپهر پرسيدم: "چطوری مي‌تونيم بريم داخل لونه‌ی مورچه‌ها؟" مکث کوتاهی کرد و گفت: "بايد لباس کوچيک بپوشيم!" اين گفته البته کاملاً پذيرفتنی بود، چون اگر بتوان لباس مورچه‌ای پوشيد، حتماً می‌توان وارد لانه‌ی آن‌ها هم شد! تنها دو سال بعد در موقعيت مشابهی قرار گرفتيم و باز هم همان سوال را از او پرسيدم. گفت: "بايد با بيل لونه مورچه‌ها رو بزرگ کنيم" و وقتی نظر دو سال قبل‌اش را خاطرنشان شدم، حسابی با هم خنديديم!

در فاصله‌ی اين دو سال (يا شايد کمتر) چه اتفاقی در ذهن يک کودک رخ می‌دهد که ديدگاهش اين‌قدر تغيير می‌کند؟ واضح تر بپرسم:  آیا در ذهن یک انسان، هر اتفاقی می تواند (مجاز است) رخ دهد؟

ادامه‌ی اين بحث را به خوانندگان واگذار می‌کنم. اگر بحثی سرگرفت، پرسش‌های ديگری در اين زمينه مطرح خواهم کرد.

+ نوشته شده توسط محمد کمالوند در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390 و ساعت 16:20 |

در وبلاگ سرکار خانم بنفشه افتخاری (نيستان)، ترجمه‌ای از يک مقاله‌ی Julien Dutant آورده شده است که برای فرد غيرحرفه‌ای مانند من بسيار جذاب بود. اين مقاله، به وسيله‌ی خانم افتخاری از فرانسوی به فارسی ترجمه شده و با کسب اجازه از ايشان، بخش‌هايی از آن در اين‌جا منتشر می‌شود. علاقمندان می‌توانند برای دريافت اصل ترجمه‌ی اين مقاله به وبلاگ خانم افتخاری (http://neyestan-fa.blogspot.com/2011/06/3.html) مراجعه کنند.

عنوان مقاله، "فلسفه چيست؟" است. اين پرسشی است که ذهن بسياری از ما، به‌عنوان کسانی که به‌طور رسمی درگير فلسفه نيستيم، را درگير می‌کند. برای من، از همه جالب‌تر طرح اين مسأله در روزگار کنونی است! به‌نظر می‌رسد هنوز هم امکان دارد پاسخ‌های مختلفی برای اين پرسش "ابتدايی" وجود داشته باشد. در اين مقاله عنوان می‌شود که "در ديدگاه معرفت‌شناسانه‌، فلسفه بيشتر با موقعيت معرفت‌شناختي ويژه‌اش در موضوع مورد بحث‌اش شناخته مي‌شود". در اين ديدگاه، برای نمونه، کانت فلسفه را "شناخت به‌وسيله‌ی مفاهيم" تعريف می‌کند: "فلسفه مطالعه‌ي همه‌ی چيزهايي خواهد بود که با تحليل مفاهيم مي‌توانند شناخته شوند".

ولی Julien Dutant، ديدگاه ديگری با عنوان "ديدگاه معرفت‌شناختی و شک‌گرايانه" را مطرح می‌کند که در اين ديدگاه، "فلسفه مطالعه‌ی مسايلی است که چگونگی حل آن‌ها را به ‌خوبی نمی‌دانيم" يا به بيان ديگر: "بررسي پرسش‌هايي که به "خوبي" نمي‌دانيم چگونه پاسخشان دهيم".

هم‌چنين، در اين مقاله گفته شده است: "از اين ديدگاه، في‌نفسه پرسشي در فلسفه وجود ندارد. پرسش‌هايي که در هر  لحظه فلسفه با آن‌ها سروکار دارد، آن‌هايي هستند که در آن لحظه با آن‌ها با اين نوع از ناداني روبه‌رو هستيم. اگر کسي به اندازه‌ی کافي در فهم پرسشي پيشرفت کند که به تصوري دقيق و روشن دست يابد که با چه پاسخي روبه‌رو خواهد شد، پس آن پرسش موضوع علم خواهد بود (يک علم جديد و يا يکي از علوم موجود). ... حد روشن و صريحی بين علم و فلسفه وجود ندارد و با تکامل شناخت ما، يک پرسش می‌تواند از اين دسته به دسته‌ی ديگر برود.... مانند آنچه در رياضي به‌وسيله کارهاي فيثاغورس و اقليدس و در فيزيک به‌وسيله نيوتن و گاليله انجام گرفته است. ممکن است براي سوالهايي اين شانس را نداشته باشيم، و دانستن اينکه چگونه حل خواهند شد غيرممکن باشد. اين پرسش‌ها همواره در حوزه فلسفه قرار دارند. اما اينها في‌نفسه فلسفي نيستند".

+ نوشته شده توسط محمد کمالوند در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 و ساعت 19:31 |

اين نوشته، با همکاری گروهی از دانشجويان کارشناسی ارشد دانشگاه يزد (خانم ها سعيدی، مرادی و مهدی نژاد) تهيه شده است.

فرصتی دست داد تا فیلم "یک ذهن زیبا"، اثر زیبای ران هاوارد را دوباره ببینم. اگرچه قطعاً در زمان ساخت و نمایش این فیلم نقدها و تفسیرهای زیادی بر آن رفته است، ولی بد ندیدم"برای دل من" هم که شده، مروری داشته باشم بر آن‌چه مایه‌ی لذت بردن من از آن می‌شود.

1- داوری اولیه‌ی کارگردان در انتخاب نام این فیلم جالب توجه است. کارگردان، ذهن جان نش را "یک ذهن زيبا" می‌داند؛ این نام از دوجنبه قابل تعمق است: 1) زیبا بودن ذهن نش و 2) یکی از انواع ذهن‌های زیبایی که وجود دارد. آبا واقعاً نش يک ذهن زیبا دارد؟ و آیا انواع ذهن‌های زیبای دیگری نیز وجود دارد؟

2- بازی راسل کرو، "ذهن‌نواز" است. نش در موقعيت‌های مختلف و گاهی متضاد قرار می‌گيرد، درگير دست‌وپاچلفتی‌های ويژه‌ی نابغه‌ها می‌شود، عاشق می‌شود، بيمار می‌شود ... و همه‌ی اين‌ها را يک تن به‌خوبی بازی می‌کند! اگرچه –طبيعتاً- برخی از حرکت‌های صورت و بدن وی را در بازی‌های ديگر او نيز می‌توان ديد، ولی به گمان من، بازيگر نيز بايد ذهن زيبايی داشته باشد که همه‌ی اين پيچيدگی‌ها را به‌خوبی درک کند، بازی کند...  و زندگی کند! البته بازی بازيگران ديگر نيز بی‌نقص است.

3- نش، به‌دنبال تفسير شخصی خود از طبيعت است و اگر ناراستی در گفته‌ی بزرگی-حتی- ببیند، هرگز درنگ نخواهد کرد. آن‌قدر به خود اطمينان دارد که پس از باخت در بازی، بازی را نادرست می‌خواند! (اين علامت تعجب به‌دليل زيبا نبودن ذهن من است.) او "قادر است" (ما هم دوست داريم ولی قادر نيستيم) دنيا را از چشم‌انداز ذهن خود ببیند، به نوآوری و خلاقيت بهای فراوان می‌دهد: اين‌ها نشانه‌های نبوغ يک دانشمند طراز اول است. ذهن نش می­کوشد با وجود تلاطمِ گریزناپذیر خود و سدی که در برابر این جریان قوی می­ایستد، زنده بماند و به آنچه که دوست دارد بیاندیشد، که خود این پایداری نیز می تواند دلیلی بر زیبایی ذهن او باشد، تسلیم ناپذیری­ای که تا انتهای فیلم نیز ادامه می‌يابد. شاید تن ندادن نش به تسلیم شدن را بتوان به ایمانی که او به بی­مانندی، نبوغ و درستی ذهن خود دارد نسبت داد، ویژگی‌هایی که بارها از درون ذهن نش توسط چارلز و پارچر بیرون می­آیند و به او گفته می­شوند.

4- نش در غار تنهايی خود "زيست" می‌کند. نخستين بار که چارلز وارد اتاق می‌شود، آن‌قدر طبيعی از خارج ذهن نش وارد می‌شود که نش او را طرد می‌کند، ولی چارلز چون از داخل ذهن نش به خارج آمده، ذهن نش را بهتر از هر کسی می‌شناسد و به‌راحتی مورد پذيرش نش قرار می‌گيرد. پذیرفته شدن چارلز –البته بعد از اندکی مقاومت- نشان‌دهنده­ی احتیاج نش به دوستی است که هم واقف به ارزش­های منحصربه‌فرد او باشد و هم مشاور و دلگرم‌کننده او در موقعیت­های سرنوشت‌ساز زندگی­اش، چارلز دقیقاً زمانی که نش نیاز به دلگرمی و پشتیبانی دارد ظاهر می‌شود، مثل وقتی که در پی کسب جایگاهی در آزمایشگاه ویلر است یا زمانی که دوست دارد درباره تصمیم ازدواجش با آلیشیا با کسی صحبت کند. اين آدم‌های ذهنی (احتمالاً!) برای همه‌ی ما وجود دارند؛ ولی ما قدرت تميز آن‌ها را از "ديگران" داريم و به همين دليل به‌آسانی آن‌ها را سرکوب می‌کنيم و آن‌ها مجال رشد نمی‌يابند. آيا برای همين توان سرکوب‌گری و کنترل است که ما نابغه نيستيم؟؟! برخی، نبوغ را جنون کنترل‌شده می‌دانند. شاید نبوغ نش را بتوان ناشی از تحمل او در روبه­رو شدن با این واقعیت که شخصیت­هایی را که تا به حال با آنها زندگی می­کرده تنها ساخته­ی ذهن او بودند نیز دانست. ناباوری نش و ایستادگی او در اثبات وجود خارجی ذهنیات خود–آن هم برای کسی که به بی­نقص بودن ذهن خود ایمان دارد و حتی ناتوانی خود را در برقراری ارتباط با دیگران، استعدادی در شتاب­دهی به اطلاعات می­داند!- لااقل برای آلیشیا که از او توقع پذیرفتن حرف­هایش را دارد، از دردناک‌ترين بخش­های فیلم است.

5- نش تمايلی برای ورود به جامعه ندارد ولی چارلز به او گوشزد می‌کند که برای حل مسأله‌اش بايد وارد جمع شود. در اين‌جا چند نکته‌ی کليدی وجود دارد:

- اگر چارلز را ناخودآگاه نش بدانيم، نش، آن‌قدر باهوش است که درمی‌يابد برای حل مسأله‌اش بايد وارد جمع شود و البته اين ورود کاملاً راه‌گشاست و او با الهام از اتفاق‌هايی که رخ می‌دهد، مسأله‌اش را حل می‌کند.

- اگر چه در ابتدا به نظر می­رسد –در طی روند فیلم- نش در حال سرکوبی شخصیت­های ساختگی ذهن خود است ولی اگر خوب بنگریم این شخصیت‌ها زمانی در ذهن نش به وجود می­آیند که او خود را فاقد برقراری ارتباط با اطرافیانش می داند، ولی رفته‌رفته که باعث دردسر او می­شوند با نبوغ و هوشمندی (و البته با تحمل رنج بسیار ) در پی کمرنگ کردن این شخصیت­های ذهنی بر می­آید. در واقع ذهن نش در هر موقعیتی  خود را به آنچه که می­خواهد می­رساند!

- نش چون قادر است هرچيزی را از ديدگاه خودش ببيند، الهام می‌گيرد ولی برای ديگران (که کمابيش رقيب‌های نش هستند؛ يعنی در حد و اندازه‌ی او) يکی از بی‌نهايت اتفاق روزمره رخ داده است؛ يعنی هيچ رخ نداده است!

- تقابل اهميت داشتن و اهميت نداشتن جامعه، در اين‌جا و البته در همه‌ جای اثر قابل تأمل است. نش درصدد اثبات خود به کسانی است که ارزشی برای آن‌ها قايل نيست. تنها کسی که نش در نيمه‌ی نخست فيلم با احترام و بزرگی از او نام می‌برد، انيشتين است. نش در حال حل مسأله‌ی کسانی است که آن‌ها را به رسميت نمی‌شناسد، نظام آموزشی‌شان را نمی‌پسندد و ... . ولی با اين وجود می‌خواهد در ذهن آن‌ها جاودانه شود! تناقض جالبی است که البته کم هم مشاهده نمی‌شود: همين دور و بر را که نگاه کنيم، آدم‌های زيادی را می‌بينيم که در درجه‌های مختلفی درگير اين تناقض هستند، آدم‌هايی که فرياد می‌زنند: "آهای، شما برای من وجود نداريد"، غافل از اين‌که آن‌قدر وجود دارند که آن‌ها را مورد خطاب قرار دهد و به آن‌ها ثابت کند که اصلاً وجود ندارند! وجود این تناقض شاید نشان دهنده این باشد که هر کس در ضمیر ناخودآگاه خود باور دارد، اهمیت داشتن با وجود دیگران معنی پیدا می‌کند، کسانی که سعی در ندیدن آنها و یا احساس برتری نسبت به آنها بی‌نظیری نش را برای او ثابت می کند. البته، اين تناقض با گذشت زمان و در اواخر فيلم برطرف می‌شود.

6- پرسشی که همواره ذهن مرا درگير می‌کند آن است که اگر همه‌ی افراد جامعه همانند نش بودند، چه رخ می‌داد؟ پاسخ به اين پرسش دشوار است؛ ولی می‌توان انتظار داشت که آدم‌های ذهنی مايه‌ی هرج‌ومرج در جامعه‌ی ماليخوليايی‌ها شوند و اصلاً اقتصادی نباشد که نش بخواهد مسأله‌اش را حل کند! اين دنيا، يک دنيای بی‌قانون است: نه قانون اجتماعی بر آن حاکم است و (به احتمال بسيار زياد) نه قانون علمی: تمايل همه برای به کرسی نشاندن آن چيزی است که در ذهن‌هايشان می‌گذرد. شايد مدل ساده‌تر اين دنيا، دنيايی است که همه‌ی ساکنان آن کودک‌اند. در اين دنيا، مفاهيمی مانند عدالت فاقد کارکرداند و با سرعت به‌سمت خشونت و در نهايت نابودی کشيده می‌شوند. دنيايی که در آن همه نابغه باشند، دنيای پرآشوبی خواهد بود. (در نوجوانی، همواره مثال ساده‌ای از اين جامعه را می‌ديدم: تيم‌های فوتبال محله‌ای تشکيل می‌داديم و برايم جالب بود که تيمی که همه‌ی بازيکنانش، به‌صورت انفرادی، خوب بازی می‌کردند، موفق نبود! تيم‌های با بازيکنان متوسط (و البته بدون مربی تیمی) هميشه بهترين نتيجه را می‌گرفتند. بی‌راه نيست که ترومن (رييس جمهور سابق آمريکا) ادعا می‌کند که جهان را انسان‌های متوسط به پيش می‌برند.) بنابراين، اگر جامعه‌ای از نابغه‌های ماليخوليايی‌ هم وجود داشته باشند، بايد تعدادی آدم متوسط با هوش معمولی بر آن‌ها مديريت کنند تا تعادل لازم برقرار شود. اين مديريت، خود می‌تواند به دو (شايد هم سه) صورت اعمال شود: 1) مديريت علمی روان‌پزشک نش، 2) مديريت عاشقانه و ايثارگرانه‌ی آليشیا (همسر نش)، 3) مديريت خود نش به عنوان يک انسان با قواعد انسان‌های "سالم".

مديريت روان‌پزشک، طبيعتاً يک مديريت سيستماتيک و بدون در نظر گرفتن جزیيات شخصيتی و ظرايف روحی نش است. در برابر آن، مديريت زنانه‌ی [و البته اين روزها ناياب!]‌ آليشیا قرار دارد. نش ناچار است برای ادامه داشتن، تمام آنچه را که پشتوانه­ی­­ ذهنی و شخصیتی او بودند را به یکبار کنار بگذارد و با تمرکز و نیرویی فوق انسانی برای پویایی ذهن زیبای خود تلاش کند که نیمی از این بار دشوار را آلیشیا به دوش می­کشد. نش این بار با وجود دوستی واقعی که جایگزین چارلز می­شود و بی­مانندی او را در نگاهی عاشقانه باور می­کند، به زندگی برمی­گردد، چنانچه در مراسم اهدای جایزه­ی نوبل از معادله­ی پیچیده­ی عشق یاد می­کند، معادله­ای که آلیشیا قادر به حل آن بود!

اي معشوقي كه سرشار از زنانگي هستي

و به جنسيت خود غره اي

به خاطر عشقت!-

اي صبور! اي پرستار!

اي مومن!

پيروزي تو ميوه حقيقت توست.

 اگرچه فيلم عاری از صحنه‌های غيراخلاقی است ولی با اين وجود هنوز صحنه‌های غيرقابل پخش از تلويزيون و البته بسيار سرنوشت‌سازی دارد. برای نمونه، می‌توان به گفت و گوی جان و آليشیا اشاره کرد که نش به‌دنبال تشخيص "واقعی" از "غيرواقعی" است. گفتگویی که سرانجام به کوشش آلیشیا در اثبات حقیقت احساس و عشق آن دو نسبت به هم ختم می­شود، حقیقتی که از نظر آلیشیا آنقدر بزرگ، واقعی و کافیست که می­تواند جان را در ادامه دادن راهی دشوار و محال یاری کند!

قصد من فریب خودم نیست دلپذیر!

قصد من فریب خودم نیست

تو اینجایی و نفرین شب بی­اثر است

در غروب نازا، قلب من از تلقین تو بارور می­شود...

من زندگی­ام را خواب می­بینم

من رؤیاهایم را زندگی می­کنم

من حقیقت را زندگی می­کنم!...

ولی خارق‌العاده، خودمديريتی نش است. نش، آن‌چنان که شايسته‌ی يک دانشمند و مرد علمی است، چيزی به‌نام "مشکل" نمی‌شناسد: هر چه هست، "مسأله" است و برای هر مسأله "حداقل" يک راه‌حل وجود دارد: تنها بايد آن‌را يافت و نش استاد رمزگشايی حتی از چيزهايی است که رمزی در آن‌ها نيست!

7- رمز گشايی: توانايی خارق‌العاده‌ی نش، يافتن الگوهای منظم در چيزهايی است که ظاهراً از هيچ قاعده‌ای پيروی نمی‌کنند. اين، بی‌شک مشابه همان است که در نظريه‌ی آشوب گفته می‌شود: نظم در عين بی‌نظمی و بی‌نظمی در عين نظم؛ يا وجود الگوهای تکرار شونده در زمينه ای ظاهراً نامنظم. نش به دنبال الگوهای حرکتی کبوترهاست... نش به‌خوبی ارتباط منطقی بين اعداد را می‌يابد... شايد هم می‌سازد!

8- واقعی و غيرواقعی: ازديدگاه برخی از فيلسوفان (البته آن‌چنان که من درک کرده‌ام)، اين مسأله هنوز 100% حل نشده است، ولی به هرحال، از ديدگاه عام، گاهی "مجازيم" و می‌توان با خود انديشيد که سايه سايه‌ی ماست يا ما سايه‌ی سايه‌مان؟! به‌راستی معيار واقعی و غيرواقعی بودن يک تصور، يک شیء و ... چيست؟ ريشه‌ی وجودی انسان‌های ذهنی جان چيست؟ آیا باور ما در پذیرفتن این امر که کسی جز خود ما توانایی شناختن و پر کردن تمام وجوه تنهایی ما را ندارد، این شخصیت­های خیالی را به وجود می­آورد؟ شخصیت­هایی همیشه در دسترس که هیچ­گاه در فهماندن منظور خود به آنها دچار مشکل نمی­شویم!  آيا می‌توان برای "واقعيت" مراتب مختلفی در نظر گرفت؟ آيا واقعيت‌های موازی وجود دارند؟

نکته‌ی جالب در اين زمينه، آن است که نش هم واقعيت مورد قبول عام را واقعی و ديگری را ذهنی می‌داند و تشخيص اين دو از هم را به‌صورتی بسيار ساده و البته علمی به انجام می‌رساند: بزرگ نشدن دخترک! اگر نخواهيم قانع شويم، اگر بخواهيم اندکی خيال‌پردازی کنيم، اگر از اين خيال‌پردازی لذت ببريم، می‌توانيم بپرسيم که چه کسی گفته دخترک بايد بزرگ شود؟ آيا نمی‌توان جهانی را تصور کرد که در آن زوال رخ ندهد؟! آن‌چه ما به‌عنوان قانون می‌شناسيم، نتيجه‌ی مشاهدات هميشگی ماست و مبنای قضاوت‌ها و فرمول‌بندی‌های علمی و مبنای "منطق" هم همين است (احتمالاً مطلب بعدی که خواهم نوشت در اين‌باره خواهد بود).

نش، از آن رو موفق به دریافت جایزه ی نوبل می شود که واقعیت "دیگران" را واقعی می داند! جايزه‌ی نوبل، ثمره‌ی به رسميت شناختن جامعه و هنجارهای آن است.

9- نش يک فرد بسيار علمی است. هنگامی که خبر برنده‌ شدن جايزه‌ی نوبل را به وی می‌دهند، او از مقاله‌های زيادی صحبت می‌کند که زيباتر از مقاله‌ی انتخاب شده توسط هيأت داوران نوبل است. او هم‌چنان مسايل بسياری را مهم می‌داند که ديگران به آن اهميتی نمی‌دهند... شايد روزی اهميت اين کارها نيز مشخص شود؛ به نظرم بايد با ديدگاه هنرمندانه‌ی نش به همه‌ چيز نگريست تا به اين مهم پی برد.

+ نوشته شده توسط محمد کمالوند در سه شنبه سوم خرداد 1390 و ساعت 18:32 |

پرسش اين‌ است: اگر فردی به تنهايی در جايی زندگی کند و او آن‌قدر تنها باشد که وجود هيچ موجودی که بتواند او را درک کند، برای‌اش قابل تصور نباشد و با فرض اين‌که اين فرد عمری بسيار طولانی داشته و بسيار هوش‌مند نيز بوده و توانايی گشودن جعبه‌های تودرتوی طبيعت را داشته باشد، آيا چنين فردی در زمينه‌ی علمی پيشرفتی خواهد داشت؟ تصور اين‌چنين شرايطی دشوار است، ولی همه‌ی ما تا حدی اين شرايط را می‌توانيم تصور کنيم. کدام‌يک از ما حاضر است "تنها برای دل خودش" گشودن جعبه‌های طبيعت را يکی پس از ديگری ادامه دهد؟ حتی مستقل‌ترين انسان‌ها نيز (که از وجود نوع بشر برائت می‌جويند) حاضر و قادر نخواهند بود بيش از چند جعبه را بگشايند (فراموش نکنيم اين فرد در يک جزيره‌ی دورافتاده گير نيفتاده، بلکه او تنها بشر در همه‌ی کائنات است). چرا؟!

در غياب انسا‌ن‌های ديگر، سياست، جنگ، رقابت و مواردی از اين دست مفهوم خود را از دست خواهند داد و تنها عامل باقی‌مانده همان زيبايی است. اگر ادعا کنيم که کشف زيبايی رانه‌ی مهمی است، پس چرا اين فرد تمايلی برای کشف زيبايی ندارد؟ در اين‌جا بايد پرسش ديگری مطرح شود: آيا در نبود بشريت، زيبايي هنوز مفهومی دارد؟ در غياب بقيه‌ی انسان‌ها، "لذت" چه معنايی دارد؟ و مهم‌تر از همه، در غياب کسی که انسان را بفهمد، آيا "موجود برگزيده بودن" مفهومی دارد؟

"برگزيده" و منحصربه‌فرد بودن، تمايلی است که برای بسياری از انسان‌ها از اهميتی در حد زنده بودن برخوردار است و اين ويژگی تنها با وجود موجوداتی که اين برگزيده بودن را درک کنند، معنا می یابد. برگزيده بودن، انسان را در مرکز توجه ديگران قرار می‌دهد و مهم‌تر از آن، برگزيده بودن هم‌چون آب چشمه‌‌ی حيات، به انسان عمر جاويدان می‌بخشد. ترس از مرگ، نه مرگ ظاهری، بلکه نيست شدن و علاوه بر مردن، در ذهن تاريخ هم ناپديد شدن، و تمايل به جاودانگی قدرتی به انسان می‌بخشد که کوه‌ها را جابه‌جا نمايد و ناديدنی‌ها را ببيند. همچون غريقی که به هر خس و خاشاکی چنگ می‌زند، دانشمند نيز در تکاپوی دايمی برای زنده ماندن، زنده ماندن نه: جاودانه‌شدن است. جاودانگی اگرچه با مشهورشدن تفاوت دارد، ولی اين دو ريشه‌ای يکسان دارند و جاودانگی را بايد حد متعالی مشهور شدن دانست. و هم‌چنان که مشهورشدن، بی وجود جامعه‌ی انسانی بی‌معناست، جاودانگی نيز با حذف جامعه‌ی انسانی نامفهوم خواهد بود. ارشميدس را در نظر آوريم هنگامی که به مفهوم چگالی دست يافت و نيمه‌برهنه سر به کوچه و خيابان گذاشت... چه دردناک بود اگر کسی نبود که بانگ يافتم يافتم او را بشنود!

بنابراين، بی‌شک زندگی اجتماعی انسان و "وجود ديگران" مهم‌ترين رانه‌ی دانشمند برای کشف‌های علمی است. جامعه‌ی انسانی، به انسان "کلمه" را می‌بخشد تا با آن بينديشد، سخن بگويد و زيبايی‌های طبيعت را فرياد بزند. وجود ديگران به زيبايی معنا می‌دهد و حقيقت را زيبايی می‌بخشد.

+ نوشته شده توسط محمد کمالوند در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390 و ساعت 17:15 |

در طول تاريخ، چه چيزی مايه‌ی پيشرفت‌های علمی بوده است؟ پاسخ دقيق به اين پرسش، بی‌شک دشوار است. ولی نخستين پيشرفت‌های علمی بشر در راستای حفظ بقای خود بوده است: ساخت وسايل شکار. نخستين ابزار بشر را شايد بتوان استخوانی دانست که قابيل به‌دست گرفت: ابزار در خدمت رقابت و جنگ... و تا به امروز، "جنگ" مهم‌ترين تأثير را در پيشرفت‌های علمی بشر داشته است. در ابتدا "کارد" نه برای "قسمت کردن"، بلکه برای کشتن حيوانات و احياناً دشمنان انسانی ساخته شده و بعداً کاربردهای ديگری نيز پيدا کرده است: مثلاً قسمت کردن يک شکار! امروزه نيز بيشترين درصد بودجه‌ی بيشتر کشورهای پيشرفته به وزارت دفاع و تحقيقات نظامی اختصاص دارد. به هر حال جنگ را می‌توان يکی از مؤثرترين رانه‌های پيشرفت علم دانست. از سوی ديگر، اگرچه نمی‌توان گرايش‌های سياسی بسياری از دانشمندان بزرگ را منتفی دانست، ولی در حالت کلی دليل بيشتر دانشمندان برای پژوهش‌های علمی، به هيچ‌وجه دلايل سياسی نيست. اين در حالی است که اگر گرايش‌های عقيدتی در کنار دلايل سياسی قرار گيرند، قطعاً رانه‌ی بسيار مهمی خواهند بود که می‌توانند در جهت‌دهی و افزايش بازده يک دانشمند تأثير جدی داشته باشند. ولی به‌صورت ميانگين و در مقياس جهانی، به‌ويژه در روزگار کنونی، دانشمندان بزرگ اغلب انسان‌های صلح‌طلب و بی‌طرفی بوده‌اند (اگرچه، گاهی بی‌طرفی خود می‌تواند يک جهت‌گيری محسوب شود، بنابراين، شايد واژه‌ی بی‌تفاوت يا بی‌خبر مناسب‌تر باشد). در اين گفتار، به‌دنبال دلايل شخصی يک انسان برای دانش‌آموزی هستيم.

"دانش" از ريشه‌ی دانايی و دانستن است. چرا انسان به "دانستن" تمايل دارد؟ در اين‌جا در جست‌وجوی دلايل اوليه و فلسفی نيستيم (که بعيد مي‌دانم بتوانم به يک نظر قطعی دست پيدا کنم!)، بلکه به‌دنبال پاسخ‌گويی به اين پرسش هستيم که آيا هدف يک دانشمند از دانش‌آموزی، دست‌يابی به حقيقت طبيعت است؟

طبيعت رازمند است. طبيعت در برابر آدمی، به يک جعبه‌ی دربسته با ظاهری خشن و نازيبا ماننده است و دانشمند در پی آن است که دريابد درون جعبه چيست... تصور دانشمند آن است که با گشودن جعبه، به راز طبيعت دست خواهد يافت. هلا، يک... دو... سه... دانشمند ذاتاً خستگی‌ناپذير است و جعبه‌ی زمخت را می‌گشايد... درون جعبه چيزی نيست مگر جعبه‌ای ديگر! اين جعبه اندکی شکيل‌تر از جعبه‌ی نخستين است و دانشمند خستگی‌ناپذير هلا، يک... دو... سه... ديگربار... جعبه را می‌گشايد و جعبه‌ی ظريف‌تری مي‌يابد... و ... جعبه‌ی زيباتری و ... جعبه‌ی عجيب‌تری... . دانشمند به‌زودی درمی‌يابد که با تعداد نامحدودی جعبه‌ی تودرتو روبه‌روست که هر کدام از ديگری زيباتر، مسحورکننده‌تر و رازآلودتر است. حال دانشمند می‌داند که پاسخ نهايی برای پرسش "چه چيزی درون جعبه است؟" چيزی به‌جز "جعبه‌ای ديگر" نيست ولی باز او خستگی‌ناپذير به کوشش خود برای گشودن جعبه‌ها ادامه می‌دهد. بيشتر به يک بازی از سر کنج‌کاوی کودکانه می‌ماند! ارضای حس کنج‌کاوی بی‌‌شک دليل مهمی برای چيره‌شدن بر خستگی دانشمند است، ولی اين تنها دليل نيست. دليل مهم‌تر، "شگفت‌زدگی" دانشمند پس از گشودن هر جعبه و رويارويی با جعبه‌ی رمزآلودتر است.

"حقيقت وجود ندارد." اين جمله را انيشتين گفته (اميدوارم اين هم از آن نقل‌قول‌های افسانه‌ای نباشد!). مراد وی از اين جمله، آن نبوده که حقيقت وجود ندارد، بلکه منظور حقيقت قابل دسترس برای دانشمند علمی بوده است. اگرچه دانشمند ممکن است با "ايمان" به حقيقت مطلوب خود دست يابد (ماکس پلانک می‌گويد: بر سردر معبد علم نوشته: هرکس ايمان دارد وارد شود)، ولی "حقيقت" از راه پژوهش‌های علمی دست‌نيافتنی است. در هر پژوهش، دليل رخ‌داد يک پديده آشکار می‌شود و به‌همراه اين دليل، پرسش ديگری فراروی دانشمند گشوده می‌شود: اين طبيعت علم است! هر چه دانشمندتر باشی پرسش‌های بی‌پاسخ بيشتری خواهی داشت! در واقع، علم بيش از آن‌که دليل رخ‌دادن پديده‌ها را بيان کند، تنها پديده‌ها را توصيف می‌کند. با پيشرفت علم (نه تکنولوژی (يا همان فن‌آوری)) ما پديده‌ها را با جزئيات بيشتری می‌بينيم ولی هنوز چراهای بی‌پاسخ فراوانی وجود دارند. مثلاً می‌توان اين‌گونه در نظر گرفت: بطلميوس جهان را با چشم غيرمسلح می‌ديد، نيوتن تلسکوپ دست‌سازاش را داشت و انيشتين با يک تلسکوپ امروزی به دنيا نگاه می‌کرد. کدام دنيا را دقيق‌تر می‌بيند؟ و کدام با پرسش‌های پاسخ داده‌نشده‌ی بيشتری روبه‌روست؟!

در غياب حقيقت نهايی، "زيبايی" و شگفت‌زده شدن از کشف زيبايی يکی از مهم‌ترين رانه‌های موجود برای پيشرفت‌های علمی است. دانشمند، دل هر ذره را که بشکافد، آفتابيش در ميان می‌بيند و چه‌کسی می‌تواند نپذيرد که مشاهده‌ی يک خورشيد در ميان يک دانه‌‌ی شن زيباست؟! برای دانشمند، طبيعت سرشار از ظرافت است. دانشمند شخصيتی منحصربه‌فرد دارد؛ او فردی برگزيده است که می‌تواند آن‌چه ناديدنی است، آن بيند و چه لذتی بالاتر از اين؟! البته، پيدا نبودن حقيقت نهايی، خود [از] بزرگ‌ترين زيبايی[‌های] طبيعت است: هم‌چون هيجان‌انگيزی ناپيدا بودن زمان مرگ! ولی پرسش ديگری ممکن است پيش آيد...

+ نوشته شده توسط محمد کمالوند در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390 و ساعت 23:49 |

... گفتم: جنس‌اش چيه؟ گفت: فلزیه؛ گفتم: نه، خيلی گرون درمياد، به صرفه نيست، صبرکن: اکريليکه... و يک زنجيره ی کربنی توی ذهنم مجسم شد با پيوندهای يگانه و دوگانه و الکترون‌هايي که دايم در حال حرکتند... گفتم: اکريليکه... اينطوری لذت زندگی از دست ميره... گفت: چرا؟!

جوان که بودم (جوانی یک "شور" است، وقتی شور  از دست رفت، جوانی رفته است)، در نوشته‌ای از دکتر شريعتی خواندم که: "خيام وقتی رباعياتش را می‌سروده، لذت بيشتری می‌برده تا وقتی که مشغول پرداختن به رياضيات و ستاره‌‌شناسی بوده..." اين نوشته نقل به مضمون است ولی به هر حال مثل هميشه و بيشتر گفته‌های دکتر شريعتی با قاطعيت گفته شده ... و چه بسا با قاطعيت به اشتباه گفته شده! به ياد دارم که همان موقع، که دانش‌آموز دبيرستان بودم، نتوانستم به نتيجه برسم که آيا واقعاً اين گفته درست است يا نه؟ به هر حال، دکتر شريعتی هر چه بوده باشد، با علم تجربی و همچنين رياضيات سروکاری نداشته و قطعاً نمی‌توان به گفته‌ی ایشان استناد کرد، چرا که تنها يکی از انواع لذت‌های خيام، به هنگام سرودن شعر، را تجربه کرده است (اگرچه در مورد ايشان هم همانند انيشتين افسانه‌های فراوانی نقل می‌شود و هر کس می‌خواهد حرفش را به کرسی بنشاند، داستانی از زندگی ايشان نقل می‌کند؛ متذکر می‌شوم که هدف من در اين گفتار به هیچ وجه نقد دکتر شریعتی و افکار ایشان نیست).

جوان که بودم، اگر حافظه‌ام درست یاری کرده باشد، از اسپینوزا دانستم که "لذت" یک شیب است: از حالت کمتر مطلوب به حالتی با مطلوبیت بیشتر". حال پرسش این است: کدام لذت‌بخش‌تر است: دانستن یا ندانستن؟ دانستن و از دانستن لذت بردن یا ندانستن و از فهمیدن دچار "رعشه‌ای لذت‌ناک" شدن؟

در نگاه نخست، لذت ندانستن با قطعيت منتفی است، ولی با دقت بيشتر شايد بتوان به نتيجه‌ای متفاوت دست يافت. بهتر است با يک مثال پيش برويم. بهره‌ی يک فرد روستايی (همانند پدر و پدربزرگ من) از لذت زندگی بيشتر است يا يک فرد شهری (شده مانند من)؟ مراد من از روستايی، فردی است که شباهنگام که از کار روزانه فارغ می‌شود، انديشه‌اش نيز از مشغله آزاد می‌شود، دستانش پينه می‌بندد ولی حافظه‌اش هم‌چنان پس از سال‌ها روشن باقی می‌ماند. تحصيلات دانشگاهی ندارد، اگرچه ممکن است ضريب هوشی‌اش در حد انيشتين باشد، ولی صاحب معلومات علمی از نوع دانشگاهی و در نتيجه ديدگاه علمی نيست و از همين رو هنگام آبياری مزرعه‌ی گندم‌اش، هرگز آبوندهای (نام‌اش آبوند بود؟؟ منظورم همان رگهای نباتی است) گندم را تجسم نمی‌کند... اگر روزی مطلبی هم بنويسد و شک کند که "آبوند" را درست نوشته يا نه، به کتاب‌های مرجع رجوع نمی‌کند... برای او چندان مهم نيست که اين نام چيست... پدر روستايی من هنگام کاشتن دانه‌های گندم، بسيار دلشاد است، هنگام بارش باران به اندازه‌ی خردسال‌ترين نوه‌اش شادمان است، او قطعاً مرگ‌اش را نيز آسان‌ خواهد پذيرفت: مرگ برای او جزئی از زندگی است... او زندگی را بدون واسطه می‌فهمد: چه اهميت دارد که آب از آبوندهای گندم بالا برود يا از گلوی گندم يا آوندهای آن؟ گندم را که آب می‌دهد، سرزنده می‌شود مثل خود گندم... همين کافی است؛ او غرق در زندگی است و برای‌اش چندان (شايد هم هرگز) اهميت ندارد که "مفهوم زندگی" چيست!

برادر من-که مهندس کشاورزی است- پس از انجام يک‌سری محاسبات به اين نتيجه‌ی دقيق می‌رسد که آبياری قطره‌ای رشد بوته‌های گندم را تسريع می‌کند و محصول بهتری به‌دست خواهد آمد. از ديدگاه او، هدر نرفتن آب، به نسل‌های آينده انديشيدن، محصول سالم‌تر و ... نه‌تنها ارزشمند، بلکه ضروری و "درست" است. او مدعی است که توانايی ديدن افق‌های دوردست‌تری را دارد، او ادعا می‌کند زبان گندم‌ها را بهتر می‌فهمد، او مدعی است گندم‌ها را بهتر می‌شناسد، او قادر است ساعت‌ها درباره‌ی گندم‌ها(ی از ديدگاه پدرش بسيار ساده: گندم) سخن‌رانی کند... او هنگام آبياری گندم‌ها، به‌جای تک‌تک سلول‌های هر بوته‌ی گندم سيراب می‌شود... برادرام به‌دنبال مفهوم زندگی است... او زندگی‌اش را وقف يافتن مفهوم زندگی کرده است.

... خيام در حدود صد رباعی‌ دارد. او رياضی‌دان و ستاره‌شناسی درجه‌ی يک است. بی‌شک او از مفاخر بشريت است (کاش او را بيشتر می‌شناختم، ولی به هر گوشه‌ای از زندگی‌اش که نگاه کنيم، نبوغ از آن پيداست.) با يک حساب سرانگشتی ساده، خيام سالی بيش از دو رباعی نسروده است يا اگر سروده، احتمالاً خود نپسنديده و در نهايت همان سالی دو رباعی از او بر جای مانده است. در عوض، او همه‌ی زندگی‌اش را وقف رياضيات و ستاره‌شناسی و علومی از اين دست که همگی "عقلی" بوده‌اند کرده است. پرسش اين‌جاست: اگر او از شعرسرايی لذت بيشتری می‌برده، چرا بيشتر از اين نسروده؟ غم معاش بی‌شک دليل اين امر نبوده است، چرا که وی می‌توانست روزی يک ساعت را در عالم شاعرانه‌ی خود سپری کند و به‌جای هر شش ماه، هر هفته يک رباعی بسرايد، در اين‌صورت، باز هم می‌توانست رياضی‌دان و ستاره‌شناسی در همان حد که بود، بماند؛ ولی او چنين نکرد، چرا؟ برای من که از دورادور نظاره‌گرام، هيچ چيز نمی‌تواند مانعی برای شعرسرايی خيام بوده باشد، مگر اين‌که تمايل ذاتی او به شعرسرايی چندان نبوده است. نگاهی به شعرهای خيام ما را به اين نتيجه می‌رساند که بيشتر شعرهای او تنها يک پيام دارند و نمی‌توان چندان تنوع مفهومی برای آن‌ها در نظر گرفت. از اين‌رو، شايد بتوان شعرسايی خيام را به مسافرت‌های ساليانه‌ی ما تشبيه کرد: سالی تنها چند مسافرت! مسافرت تنها تنوع و لذتی است متفاوت در حاشيه‌ی يک زندگی لذت‌بخش. نتيجه اين‌که: خيام نه‌تنها زندگی علمی‌اش را ضروری می‌دانسته، بلکه از آن لذت نيز می‌برده است. وضعيت تقريباً مشابهی برای انيشتين نيز وجود داشته است. او از پذيرش نخست‌وزيری حکومت اسرائيل نوپا سرباز می‌زند، چرا که فرمول‌های علمی‌اش را ماندگارتر و لذت‌بخش‌تر می‌داند. بنابراين، اگرچه شايد برای عموم قابل تصور نباشد، ولی زندگی علمی و "دانايی علمی" سرشار از "لذت" است: گيرم که اين لذت با لذت شاعرانه هم‌ارز نباشد... علاوه بر اين، يک دانشمند از برتری بهره می‌برد که يک شاعر هرگز نمی‌تواند: هر انسان دانشمند، از مرتبه‌ای از شاعرانگی برخوردار است (برعکس اين درست نيست!) مراد از دانشمند، دانشمند علوم تجربی است.

قانون‌مندی طبيعت سرشار از شاعرانگی است، دانستن، ديدن و تصور کردن حرکت الکترون‌ها در  پيوندهای دوگانه‌ی مزدوج سرشار از شاعرانگی است، حرکت موجی الکترون‌ها حيرت‌آور است، حمله‌ی راديکال‌های آزاد به سلول‌های سرزنده و سرطانی شدن آن‌ها سرشار از حس زندگی است و ديدن سيراب شدن سلول‌های بوته‌های گندم و سازوکار شگفت‌آور آن انسان را دچار رعشه‌ای لذت‌ناک می‌کند... دانشمند شاعر طبيعت است ...

+ نوشته شده توسط محمد کمالوند در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 0:12 |

اين گفتار، پايه‌ی تاريخی ندارد و تنها از جنبه‌ی تحليلی بيان می‌شود.

چندی است به اين می‌انديشم که نيوتن بر چه پايه‌ای سه قانون خود را بيان کرد؟ به بيان ديگر، مبنای "منطقی" نيوتن برای ابراز آن‌چه به‌عنوان قانون‌های نيوتن می‌شناسيم، چه بوده است؟ وضعيتی که نيوتن داشته است،-شايد- کمابيش مشابه وضعيت کنونی من برای نوشتن همين مطلب باشد: بی‌شک درباره‌ی منطق و جايگاه و خاستگاه آن سخن‌های بسياری گفته شده است که من از آن‌ها بی‌اطلاع‌ام و برای آن‌که بتوانم در جايگاه نيوتن (به‌عنوان مثال) قرار گيرم، بهتر است بی‌اطلاعی خود را حفظ کنم.

قانون اول نيوتن بيان می‌کند: اگر به جسم ساکنی نيرويی وارد نشود، جسم همواره در جای خود ساکن باقی می‌ماند و اگر اين جسم در حال حرکت باشد، مادامی‌که نيرويی به آن وارد نشود، در مسير مستقيم به حرکت خود ادامه خواهد داد. از اين قانون چنين برداشت می‌شود که برای هر "تغييری" در وضعيت جسم به يک "عامل" (که در اين‌جا نيرو است) نياز است. به بيان ديگر، رخ دادن هر تغييری "معلول" وجود "علتی" است. بنابراين، نيوتن در ذهن خود پذيرفته است که "امکان ندارد پديده‌ای بدون وجود علت مناسب رخ دهد". يعنی قانون‌های نيوتن خود معلول پذيرفته شدن قانون ديگری هستند که همان "عليت" است. پرسشی که در اين‌جا برای من پيش می‌آيد آن است که چرا من بايد "عليت" را بپذيرم؟ و چرا همگان قانون‌های نيوتن را می‌پذيرند؟

خود را در جايگاه انسانی نخستين قرار می دهم. اين انسان پديده‌ها را چگونه "تفسير" می‌کرده است؟ خورشيد برمی‌آمده... هوا روشن می‌شده... خورشيد برمی‌آمده، هوا روشن می‌شده... خورشيد برمی‌آمده، هوا روشن می‌شده... به نظرم "تکرار" نخستين کليد اين ماجرا باشد. روشنی روز، برآمده از وجود خورشيد است. ولی بی‌شک اگر ذهن يک موجود آموزش‌پذير نباشد، هر تعداد تکراری نيز نتيجه‌بخش نخواهد بود. و البته لازمه‌ی آموزش‌پذيری، وجود حافظه‌ی بلندمدتی است که رخ‌داد پديده‌ها را ثبت و مفهوم "تکرار" را معنی‌دار کند.  

از عليت که بگذريم، اصولی وجود دارند که آن‌ها را با نام اصول موضوعه پذيرفته‌ايم: اين‌ها اصولی هستند که بدون ابراز دليل قابل پذيرش و "بديهی" هستند. بسياری از علوم بر پايه‌ی اين اصول موضوعه استواراند و هر چه بر خلاف اين اصول موضوعه باشد، غيرمنطقی، ناپذيرفتنی و نادرست است. اين اصول، کاملاً "منطقی" هستند و سرچشمه‌ی اين منطق، چيزی به‌جز مشاهدات تجربی نمی‌تواند باشد.

بنابراين، از هر سو که نگاه کنيم، به طبيعت برمی‌گرديم و البته همواره سوی ديگر طبيعت، ذهن مشاهده‌گر، ثبت‌کننده و "تحليل‌گر" بشری است (گويا مجهولات من در اين زمينه بسيار است! اگر اصول اوليه‌ای نباشد، تحليل محلی از اعراب ندارد و گويی در يک دور از همان نوع که اول مرغ بود يا تخم‌مرغ گير می‌افتيم!). از اين‌رو، شايد بتوان ادعا کرد که موجودات هوشمندتر از ما (مثلاً موجوداتی که تعداد بعدهای بيشتری را درک کنند) ديدگاه متفاوتی و در نتيجه مشاهدات و نتايج ديگرگونه‌ای داشته باشند. الله اعلم!

گفتنی است منطق رياضی تا حد بسيار زيادی برای من ناشناخته است و واقعاً نمی‌دانم قوانين رياضی جهان‌شمول هستند يا نه؟ خرسند خواهم شد اگر کسی اطلاعاتی در اين زمينه در اختيارم قرار دهد. 

+ نوشته شده توسط محمد کمالوند در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 22:27 |